چهارشنبه ۲۸/۱۲/۱۳۸۷: بیش از شش ساعت باشکوه! شش ساعت ارزشمند از زندگی همراه با شادی! شش ساعتی که برای تک تک لحظاتش سپسگزارتم...!![]()
سلامی دوباره به بازدیدکنندگان عزیز این وبلاگ
زمان؛ مفهومی که همواره درگیرش هستم، مفهومی که دوست دارم روزی با داشتن اطٌلاعات بیشتر درباره اش بنویسم و بحث کنم. مفهومی که تا پایان عمر برای شناخت بیشترش حریص خواهم بود. چقدر زود گذشت! ۹ تیرماه ۱۳۸۷ بود. حدود ۸ ماه پیش بود که از پایان نامه ام دفاع کردم و بعد از آن متنی نوشتم به نام: روز دفاع از پایان نامه که می توانید روی آن کلیک کنید. سرشار از ذوق همراه با آرامش بودم چرا که نتیجهء سالها تلاشم را گرفته بودم و دوست داشتم آن را بیان کنم. جز دو نفر باقی عزیزان نیز از خوشحالی من ابراز خوشحالی کردند و در این شادی سهیم بودند. یادم می آید عزیزی را با نام "من نه منم" و ایمیل "immerbinda@yahoo.de" که آمده بود و در جایی از نظرش نوشته بود: "باری. از این منزل با همین بار کج که به دوش دارید که من می دانم و آنان که همکلاسیتان بودند گذشتید اما شما را به همان بت سوئیسی[منظورش استاد گرامی ام آقای دکتر بانکی بود] که می پرستید خارج شوید از اندیشه ی ادامه ی کار در دانشگاه های فرنگ که برایتان سرخوردگی به بار می آورد از آن همه پاسخ منفی که خواهید شنید از این و آن."
چند ماهی از این نگذشته بود که پروفسوری در آلمان پس از خواندن پایان نامه ام ابراز کرد: "تحت تاًثیر قرار گرفتم و باکمال میل حاضرم استاد راهنمایت برای مقطع دکترا باشم."
حال هشت ماه از آن موقع می گذرد و من کمتر از یکماه دیگر عازم آلمان هستم برای ادامهء تحصیل در مقطع دکترا. ...!
این روزها در اسفندماه حال و هوای خاصی وجود دارد. همگی آماده می شویم تا سال نو و عید را آغاز کنیم و از طراوت بهاری لذت ببریم. احساس توفیق و رشد بسیار لذت بخش است. احساس اینکه سرشار از امید باشیم. هم اکنون چنین احساسی دارم. انگیزهء بالایی دارم.
فرار نمی کنم. ایران را خیلی دوست دارم. می روم که بازگردم.
می روم که جایی دیگر را نیز کمی بشناسم و دوست داشته باشم.
می روم که چشمانم به دیدن خوبیها حساس تر شوند و تشخیصم بیشتر شود. در سطح یک دانشجوی ساده می روم که یک سفیر باشم. سفیر برای ایران عزیزم. ایرانی که گرچه از آن ایراد می گیرم ( و البته در آینده نیز خواهم گرفت) بسیار زیبایی و خوبی دارد.
می روم که این را تا بتوانم نشان دهم. من ایران هستم. تکه ای کوچک از ایران. می روم که غنی تر شوم. می روم بر من افزوده گردد.
می روم تا آلمانیها بیشتر با فرهنگ ما آشنا شوند و امید دارم که سفیر خوبی باشم؛ نشان دهم که ایرانی با چیزی که برخی سران عزیزمان و نوچه هایشان با کلام و چهرهء عجیبشان ( نگویم خارج از آدمیزاد) نشان می دهند تفاوتی آشکار دارد. خوشبختانه زبان آنان را می دانم و اهل گفتگو و بحث نیز هستم.
این روزها همه چیز برایم روبراه است. خوشحالم. خیلی ساده.
امیدوارم این روزهای پایان سال برای شما عزیزان با شور و شوق بهاری سپری شود و با کوله باری از امید سال نو را آغاز کنید!:)
۲۶.۱۲.۱۳۸۷: سی ام اسفند امسال روز بسیار جالبی است. لحظه ای که روز سی ام به یکم تبدیل می شود، نه تنها ثانیه، دقیقه و ساعتی تغییر می کند، بلکه روزی نیز عوض می شود. با این تغییر هفته ای نیز از نو آغاز می شود و ماهی نیز تغییر می کند. سالی نو می شود و جالب اینجاست که دوره ای کبیسه نیز از نو آغاز می گردد. اگر سی ام اسفند روزی غیر از جمعه بود این همه اتفاق باهم نمی افتاد:)
لحظه یعنی چه؟
