تبليغاتX
روشنگری و خردورزی - رقص

رقص

می رقصم؛

رقصنده ای در آغاز صبحم، من می رقصم. اما... نکند این من نیستم که می رقصد؛ دستانم را من تکان نمی دهم، پاهایم در اختیارم نیستند؛

اما می رقصم.

رقصنده ای مرا می رقصاند. من چون عروسکی بیش نیستم. اما نه عروسک خیمه شب بازی، صبح است که به رقص آمده ام.

او مرا می رقصاند.

وه که چه دلنشین است این رقص!

برقصان مرا، برقصان! من از آنِ توام.

نکند فکرمی کنی که تنها این منم که از آنِ توام [آخر تو نیز از آنِ منی].

باشد، هرطور که تو می خواهی، فقط مرا برقصان که چه ماهرانه می رقصانی و می رقصی،

چه زیبا آواز سر می دهی، چه ناب موسیقی را می نوازی... و... من می رقصم.

چه خود رقصنده باشم چه تو مرا برقصانی.

چه خوب رقصنده ای ام من، آه یادم رفت که این تویی که مرا می رقصانی...و من می رقصم.

آهنگ پایم را ببین! این از من نیست...از توست...!

یادم آمد...یادم آمد، تو خود رقاصی، رقاص همهء رقصندگانی.

من تو را می پرستم، تنها تو را، رقاص من!

(آذر ماه شگفت انگیز 1387 خورشیدی) از کامران مهاجر

(دوشنبه ۷ صبح ۷ بهمن ۱۳۸۷: روزی بیاد ماندنی...باز هم قدمی در راه رسیدن به هدف)

...! سکوت ...! (چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۷) 

(۲۶ بهمن ۱۳۸۷:پایان پیمان***ich hasse sie***)

چه شگفت انگیز! درد شادی آور شده است! رقصیدن چه درد آور است و ... چه شعفی...!

امید به تو را هیچگاه از دست نداده ام.  پایان رقص! (حدود ۱۰ صبح سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷ خورشیدی)

نوشته شده توسط کامران مهاجر در چهارشنبه 2 بهمن1387 ساعت 0:18 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
>