به سلامتی
می خواهم از خود تعریف کنم. خوب خود را بگویم. شادباش بگویم که تا این اندازه ارزشمند و بزرگ شده ام که کوچکها تند و تند از اطرافم پراکنده می شوند. از این دافعهء مثبت خویش لذت می برم.
دور شوید، دور شوید بیچارگان! بروید که بسیار زیاد مانده بودید. دیگر به شما خوش آمد نمی گویم.
من خوب هستم. هنوز دروغ می گویم اما حقه باز نیستم. به خود دروغ نمی گویم یا اگر بگویم خیلی زود در مرحلهء تحلیل خویش به مانند یک ویروس یاب دروغم را گیر می اندازم و از بین می برم. خوب خود را می خواهم. شادم. به دنبال شادی هستم. اگر روزی غمگین بودم به این فکر می کنم که چگونه دوباره شاد شوم. بعد از اینکه در راه شاد شدن قرار گرفتم، کمی به عقب باز می گردم و سعی می کنم که دلیل ناراحتی ام را در مورد پیشین بررسی کنم تا دیگر برایم تکرار نشود. واقع بین هستم. می دانم که گاهی باید ناراحت شد. نه اینکه باید، یعنی اینکه گاهی پیش می آید و شایسته است که در آن هنگام به این فکر کنم که خیلی زود این ناراحتی برطرف می شود. اگر در کاری برایم بن بستی پیش آمد خود را ناراحت نمی کنم بلکه به این فکر می کنم که چه کنم از آن خارج شوم. هر آنچه در دست خودم است انجام می دهم و باقی را با لذت مشاهده می کنم. اگر نشد می گویم "خب نشد دیگه"، "حیف"، "ای کاش می شد"، "خوب هنوزم دیر نیست" و... . هیچگاه کاملا نا امید نمی شوم. از پاسخ مثبت هیچگاه کاملا همه چیز را قطعی نمی دانم و از منفی نا امید نمی شوم. زندگی را همراه دردهایش برای لذت بردن می بینم. اینکه چه کنم که از هر پدیده ای لذت ببرم. حتی از درد کشیدن. نوش!
از دوست داشتن که البته لذت می برم و حتی از دوست نداشتن! هرچه کنند لذت می برم. حتی از ترس نداشتن توانایی برای لذت بردن نیز لذت می برم. تلاش می کنم. تلاشم در جایی است که می دانم یا حداقل با خود فکر می کنم که می توانم از آن لذتی ببرم.
لذت جو هستم. بخاطر همین است که خوبم. از خودم لذت می برم. از مهربانی ام، از دروغهایی که به نفع خودم می گویم، از ناراحتی هایم، خوشی هایم، از تویی که حقه بازی و خود را به خوبی می زنی، از تویی که حق به جانب با من سخن می گویی و دروغ می گویی و با لذت فکر می کنی که من نمی فهمم یا آنقدر بی شرف هستی که اصلا برایت مهم نیست که می فهمم یا نه. آری، از تو هم لذت می برم!
از تو هم لذت می برم. از تویی که هر روزت را با دروغ گفتنهای فراوان به خودت سپری می کنی ، ها ها ها، و شادم می کند حماقتت! اینکه می توانم حماقتت را درک کنم. از هوش خودم لذت می برم. حتی از اینکه می بینم درمواردی خیلی باهوش هم نیستم باز لذت می برم. گاهی ناراحت می شوم که نمی توانم کاری برایت انجام دهم. اما از این عدم توانایی ام نیز لذت می برم. واقعیت تلخ دنیا شادی آور است. یاد مشروب افتادم. از خوردن مشروب که واقعا لذت می برم. این هم مانند آن.
نوش!
از تو حالم بهم می خورد. آنقدر که تازگیها از دروغ گفتن به تو نیز بالا می آورم. گرچه پس از آن حسابی لذت می برم. مانند لذت آرامش پس از بالا آوردن:) البته این لذت قبلش دردی محسوس با خود دارد. تو بازنده ای. گاهی دیدن بازنده ها برایم لذت آور است. گرچه این لذت نوعی دلسوزی نیز با خود همراه دارد.
نه، تو را دوست ندارم. آها، تو یکی نیز به همچنین، تو را نیز دوست ندارم. ... و تو نیز، تو را نیز هرگز دوست نداشته ام و ندارم. توجیهی نمی خواهد، خب دروغ می گفتم. دروغ، به همین سادگی، به همان سادگی که خودت دروغ می گویی.
چه جالب، نه تنها دوستت ندارم، بلکه از تو بدم نیز می آید. ببین عزیز دل، دست از سرم بردار، تو خیلی کوچکی، باعث لذتم می شوی اما آنقدر بی مقداری که لذتت چندان برایم سودی ندارد. از آن صرف نظر می کنم. لذت می برم. از این فکر که چه شهوتی داشتم. به، به، حتی فکرش نیز برایم تولید لذت می کند.
تمام شد، تو تمام شدی. لذت تو نیز به خاطره هایم پیوست. بدرود...بدرود.
نوش!

