زندگی به من آموخته که سیاه و سپید نبینم؛
آموخته ام اما...
تو را "همه یا هیچ" بخواهم.
آسمان می گرید و خورشید می خندد؛
در این اوضاع و احوال تو کجا ایستاده ای، نازنین من؟! (شب بعد)
بوی خنده ای تلخ به مشام رسید؛
صدای هوای مطبوعی؛
حال...می بینم صدایت را...!
تو هم کم بازیگوش نیستی دلبندم! (شب سوم)
چگونه است که نمی توان نازت را کشید ناز من؟
یا شاید نازت را هنوز نگسترانیده ای...! (شب چهارم)
نگاه تو گویاترین زبانیست که مرا مجذوب کرد؛
فراگیری آن آسان،
گویا آن را پیش از زبان مادری ام آموخته ام...! (شب پنجم)
بله ناز زیبای من، همینطور که تو می گویی می اندیشم؛
آسوده باش و لبخند بزن!
یادت باشد عشق را بهانه نمی کنم،
تو خودت بهانه می شوی تا به هر دلیلی بر خود ببالم...!
چشمانت را بر هم بگذار و طعم بوسه ام را بچش! (شب ششم) و...
...!
(عصر روز هفتم، روز هجدهم آذر چه روز خوبی بود...!)
پایان![]()

