تو
تو چقدر دلنشيني!
آن اندازه كه وجودم نرم مي شود، بدنم گرم مي شود...
تو چقدر نازنيني!
آن اندازه كه چشمانم به ذوق مي آيند، روانم به شوق مي آيد...
تو چه قدر عزيزي!
آن چنان كه صورتم نور مي گيرد و وجودم پر شور مي شود...
تو زيبايي، تو زيبايي، تو زيبا...
تو والايي، تو والايي، تو والا...
تو خوشي ها را به ارمغان مي آوري...
تو خوبي ها را با خود مي آوري...
تو چه مهرباني!
كه غم از ياد مي رود و حسرت با باد...
تو بزرگي...
آن اندازه كه در قلبم جاي مي گيري!
وجودم در تو...
دنيا در تو...
تو نازي، ملوسي، دلچسبي، شيريني...
تو چون آب رواني، چون ماه تاباني، تو بي كراني...
تابستان...تو چون باد نسيمي...
بهار...تو چون بوي خوش...
پاييز...تو چون رنگ دلنوازي...
زمستان...تو چون گرماي مطبوعي...
تو بي همتا، تو يكتا...
تو پريسا، تو شينا...
تو آرامي، دلنوازي...
تو پاكي، چون آب زلال، چون جان بي ملال
...
دوستت دارم!
تو الماسي، تو نايابي، تو نابي مثل الماس...
تو آزادي...تو يك انسان...
تو شينا...
دوستت دارم!
واي تو...
تو چقدر دلنشيني!
آن اندازه كه......................!
... .
از كامران مهاجر... براي تو!
شب هنگام...سه شنبه 9 بهمن 1386 هجري خورشيدي

