سوم مرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت: چه بغضی دارم...! بغض شادی!
درود...!
بیست و ششم تیرماه هزارو سیصد و هشتاد و هشت، دو سال گذشت. روزهایی که بسیار سخت گذشتند. روزهایی پیش از چنین روزی دو سال پیش. تلاشهایی تازه برای خروش دوبارهء عشقی کهنه، آن زمان شش ساله. نگاهی دردناک همراه با لذت به گذشته ای حدود سه سال پیش از آن و دورانی که با نازنینی سپری شده بود. جنبشی نوین از نوع گرمش، از نوع برنایش برای بالا آوردن سر و سپر کردن سینه. برای دویدن، برای ابراز شوق برای ابراز زنده بودن.
آینده ای پر طمطراق را شکل بخشیدن و رویا پردازیهای نازِ ناز. آن چنان لطیف که ضربه های شلاق نیز سختش نمی کردند. کشمکش، طغیان، جوانی، خنده های بلند، آواز سکوت، اشکهای داغ داغ و همراهی تمام زیباییها. آغاز؟ آری، آغاز شد.
همه چیز مانند همیشه با دروغ آغاز می گردد. و البته دروغ گاهی چه دلنشین است.
ناگه بیهوش شدم. گویی کسی خواست مرا از هوشیاری گرانی که سوارش هستم پایینم بکشد. خوابم برد. خوابی سخت و دردناک. کابوسهای رنگارنگ. پدر. تازه فهمیدم وجودش خیلی وجود است. وای اگر می مرد. همچنان خواب می دیدم. در خواب می دانستم که خواب می بینم، اما ادامه اش دادم تا به انتها خوابم را ببینم. دو سویه بود. سویی گریز از فاجعه ای بزرگ و سویی دیگر افتادن در دامِ هوشیاری در خواب. شهوت نیز البته نقش داشت. جوانی است دیگر.
هنوز خواب بودم که وبلاگم را آغاز کردم. و چه کردم!
سال دوم نیز گذشت. سالی که با اعترافی دروغین آغاز گشت و دروغ اندر دروغ را در خوابِ بیداری نمایان ساخت. تلنگری که از برای دیگران خلق شده بود و چون آبی سرد بر پیکرم بیدارم کرد.
و باز هم بازی. آنقدر بازی کردم که یادم رفت. حال بازی می کنم و گاهی در این بین بازیِ زندگی. گویی باید همواره بازیِ زندگی کرد، چه کنم که این را بر نگزیده ام، بازیِ زندگی را تنها بخشی از بازیهایی می دانم که فرا گرفته ام. یا حق بازی شان را دارم. یادم نرود که در این بازی کنونی یاد آورم شده اند که بر سر بکوبم و یادآوری کنم مجبور بودنم را. مجبور بودنتان را. مولوی عزیز تو نیز زبانت را گشودند تا به جبر بگویی اختیار است اختیار است اختیار.
پاییز آغاز گشت. روز به روز می گذشت. بازیهای قدیم یا امکانشان نبود یا دیگر جذابیتی نداشتند. بازی نوینی آغاز گشت، رل اصلی اش همگان بودند و کارگردانش من نبودم. رقصاندنم و رقصیدم فراری ام دادند. البته خواب نبودم. بگذار اینگونه گمان کنم، باشد؟ سرما آمد که آغاز شود، نشد. می گفتم، می خواهم، این را دیگر دروغ می گفتم، باور کنید! اما باور معنایش چیست؟ زمستان بدون آغاز پایان گشت. امید دوباره برایم شکل گرفته بود، مفهومش را نمی دانم، اما هرچه بود خوب بود. گویی ضربه های شلاق را باید باور کرد. آها، باور یعنی این.
رفتنم و آمدنم تلخ بود تلخ. نه از نوع الکل، از نوع کپک. با خود گفتم، کدام باور، کدام لذت، کدام عشق، کدام راستی، کدام نوازش، کدام ابراز دوستی، کدام مظهر عدالت، کدام؟ لمس نفرت خود تجربه ای بود. از قاضی القضات، گِشوایگه دیگران. آری، آلمانی بود. کمی بخندیم.
مگر می شود 27 سال زندگی کرده باشی و رنگ سبز را ندیده باشی؟! شد. ندیده بودم. دیدم. شگفتا، ترکیبی است رنگ سرخ با سبز! مولوی، باز هم خواستم دزدی کنم، اجازه که نمی خواهد: "سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق." این همه گفتم تا فقط همین را بگویم.
بدرود و درود.
کامران مهاجر، پنجشنبه شانزدهم جولای دو هزار و نه میلادی، پتسدام.
Berlin Experiment, eine Nacht Lang bis zum Morgen!o (Samstag bis Sonntag, 25/26 Juli 2009)z
Ich hoffe, dass wir beide glückliche Zeiten in Zukunft erleben. Nun verabschiede ich mich von dir, was mir wirklich schwer fällt, aber ich muss es akzeptieren und wahrhaben. Leb wohl! Und jetzt ein Zitat über den Abschied: "Ein Abschied schmerzt immer, auch wenn man sich schon lange darauf freut." von: Arthur Schnitzler (1862-1931), östr. Schriftsteller.i
Von dem, was du erkennen und messen willst, mußt du Abschied nehmen, wenigstens auf eine Zeit. Erst wenn du die Stadt verlassen hast, siehst du, wie hoch sich ihre Türme über die Häuser erheben. von: Friedrich Nietzsche (1844-1900), dt. Philosoph
Klug ist, wer stets zur rechten Stunde kommt,/ doch klüger, wer zu gehen weiß, wann es frommt. Emanuel Geibel (1815-84), dt. Dichter
Auf dem Hühnerhof war der Hahn erkrankt. Niemand konnte mehr damit rechnen, er werde auch am nächsten Morgen noch krähen. Abschied war angesagt. Die Hennen machten sich Sorgen - sie waren felsenfest überzeugt, die Sonne gehe nur auf, weil der Meister sie rufe. Der nächste Morgen aber belehrte sie eines Besseren: Die Sonne ging auf wie jeden Tag; nichts hatte ihren Gang beeinflußt.i
Aus Persien
.

