امروز یکی از زیباترین روزهای زندگی من بود. او را دیدم. دیدن او یعنی زنده ام، یعنی هستم، هنوز بینا هستم.
او زیباست، هرگونه که هست، با هر فکری، با هر مرامی، با هر رفتاری، با هر تصمیمی. او زیباست. تو زیبایی.
تنها تو
تو
Sonntag... es war nicht bestimmt (entschlossen), so schön zu sein. Heute war einer der schönsten Tage meines Lebens. Ich habe sie gesehen. Sie zu sehen heißt, ich bin am Leben, es heißt, ich bin. Ich bin noch sehend. Sie ist schön, wie sie ist, wie auch immer sie denken würde, wie auch immer ihre Absicht sei, wie auch immer ihr Verhalten sei, wie auch immer ihr Entschluß sei. Sie ist schön. Du bist schön.
Nur Du
du
vor dir bin ich nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts...du alles
دوشنبه ۳۰.۱۰.۱۳۸۷: پذبرشم با پست آمد:)))ا ... سه شندبه ۱.۱۱.۱۳۸۷: به همین سادگی، به همین سادگی...!ا
به سلامتی
می خواهم از خود تعریف کنم. خوب خود را بگویم. شادباش بگویم که تا این اندازه ارزشمند و بزرگ شده ام که کوچکها تند و تند از اطرافم پراکنده می شوند. از این دافعهء مثبت خویش لذت می برم.
دور شوید، دور شوید بیچارگان! بروید که بسیار زیاد مانده بودید. دیگر به شما خوش آمد نمی گویم.
من خوب هستم. هنوز دروغ می گویم اما حقه باز نیستم. به خود دروغ نمی گویم یا اگر بگویم خیلی زود در مرحلهء تحلیل خویش به مانند یک ویروس یاب دروغم را گیر می اندازم و از بین می برم. خوب خود را می خواهم. شادم. به دنبال شادی هستم. اگر روزی غمگین بودم به این فکر می کنم که چگونه دوباره شاد شوم. بعد از اینکه در راه شاد شدن قرار گرفتم، کمی به عقب باز می گردم و سعی می کنم که دلیل ناراحتی ام را در مورد پیشین بررسی کنم تا دیگر برایم تکرار نشود. واقع بین هستم. می دانم که گاهی باید ناراحت شد. نه اینکه باید، یعنی اینکه گاهی پیش می آید و شایسته است که در آن هنگام به این فکر کنم که خیلی زود این ناراحتی برطرف می شود. اگر در کاری برایم بن بستی پیش آمد خود را ناراحت نمی کنم بلکه به این فکر می کنم که چه کنم از آن خارج شوم. هر آنچه در دست خودم است انجام می دهم و باقی را با لذت مشاهده می کنم. اگر نشد می گویم "خب نشد دیگه"، "حیف"، "ای کاش می شد"، "خوب هنوزم دیر نیست" و... . هیچگاه کاملا نا امید نمی شوم. از پاسخ مثبت هیچگاه کاملا همه چیز را قطعی نمی دانم و از منفی نا امید نمی شوم. زندگی را همراه دردهایش برای لذت بردن می بینم. اینکه چه کنم که از هر پدیده ای لذت ببرم. حتی از درد کشیدن. نوش!
از دوست داشتن که البته لذت می برم و حتی از دوست نداشتن! هرچه کنند لذت می برم. حتی از ترس نداشتن توانایی برای لذت بردن نیز لذت می برم. تلاش می کنم. تلاشم در جایی است که می دانم یا حداقل با خود فکر می کنم که می توانم از آن لذتی ببرم.
لذت جو هستم. بخاطر همین است که خوبم. از خودم لذت می برم. از مهربانی ام، از دروغهایی که به نفع خودم می گویم، از ناراحتی هایم، خوشی هایم، از تویی که حقه بازی و خود را به خوبی می زنی، از تویی که حق به جانب با من سخن می گویی و دروغ می گویی و با لذت فکر می کنی که من نمی فهمم یا آنقدر بی شرف هستی که اصلا برایت مهم نیست که می فهمم یا نه. آری، از تو هم لذت می برم!
از تو هم لذت می برم. از تویی که هر روزت را با دروغ گفتنهای فراوان به خودت سپری می کنی ، ها ها ها، و شادم می کند حماقتت! اینکه می توانم حماقتت را درک کنم. از هوش خودم لذت می برم. حتی از اینکه می بینم درمواردی خیلی باهوش هم نیستم باز لذت می برم. گاهی ناراحت می شوم که نمی توانم کاری برایت انجام دهم. اما از این عدم توانایی ام نیز لذت می برم. واقعیت تلخ دنیا شادی آور است. یاد مشروب افتادم. از خوردن مشروب که واقعا لذت می برم. این هم مانند آن.
نوش!
از تو حالم بهم می خورد. آنقدر که تازگیها از دروغ گفتن به تو نیز بالا می آورم. گرچه پس از آن حسابی لذت می برم. مانند لذت آرامش پس از بالا آوردن:) البته این لذت قبلش دردی محسوس با خود دارد. تو بازنده ای. گاهی دیدن بازنده ها برایم لذت آور است. گرچه این لذت نوعی دلسوزی نیز با خود همراه دارد.
نه، تو را دوست ندارم. آها، تو یکی نیز به همچنین، تو را نیز دوست ندارم. ... و تو نیز، تو را نیز هرگز دوست نداشته ام و ندارم. توجیهی نمی خواهد، خب دروغ می گفتم. دروغ، به همین سادگی، به همان سادگی که خودت دروغ می گویی.
چه جالب، نه تنها دوستت ندارم، بلکه از تو بدم نیز می آید. ببین عزیز دل، دست از سرم بردار، تو خیلی کوچکی، باعث لذتم می شوی اما آنقدر بی مقداری که لذتت چندان برایم سودی ندارد. از آن صرف نظر می کنم. لذت می برم. از این فکر که چه شهوتی داشتم. به، به، حتی فکرش نیز برایم تولید لذت می کند.
تمام شد، تو تمام شدی. لذت تو نیز به خاطره هایم پیوست. بدرود...بدرود.
نوش!
چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
چرا؟ چرا؟ چرا؟
چرا؟ چرا؟
چرا؟
؟
۲۳/۱۰/۱۳۸۷: روز خیلی خوبی بود. باز هم قدمی به جلو:)
مگر می شود با تو مهربان نبود؟ تو را نوازش نکرد؟ به تو لبخند نزد؟
مگر می شود تو را دوست نداشت؟
هرگاه که باز می گردی از نو عاشقت می شوم.


این روزها برایم روزهای شادی کردن است. روزهای خوشی است. روزهایی که هرچه بیشتر نتیجهء شناخت خود را می بینم. اینکه دارای چه شخصیتی هستم. اینکه خود را همینگونه که هستم بپذیرم و از "خود بودنم" لذت ببرم. بله، لذت می برم. از خصوصیات مثبت و منفی خود لذت می برم. حالا می توانم درک کنم احساس تنهایی نکردن را. دیگر هرگز احساس تنهایی نمی کنم. کسی که در تکاپوست، در تلاش است و با امید هرگز تنها نیست. حال انگیزه ام برای بیشتر دانستن افزون شده است. دیگر از اشتباه کردن نمی هراسم. هراسی اگر باشد از "هیچ نکردن" است. از احساس نگرانی لذت می برم. این یعنی زنده ام. زنده ام چرا که درد می کشم. تلاش می کنم برای فهمیدن و از همه مهمتر زنده ام چرا که لذت می برم. سرشار لذت هستم:) زندگی برای این است که تلاش کنیم تا لحظه ای لذت ببریم.
من خوبم. خیلی خوب. از خوب بودنم نیز لذت می برم. من می اندیشم پس خوب هستم. ... و خوب بودن لذت بخش است. (۱۹ دی ماه ۱۳۸۷ خورشیدی)
همه انسان هائی که قادر نیستند سلاحی بدست گیرند/دهان و قلم نیز در زمره سلاح ها به شمار می آیند/نوکر ماب می شوند...........مردمانی که زندگی روزانه ی خویش را بسیار تهی و یکنواخت می پندارند به آسانی به دین می گرایند: این امر درک کردنی است و درخور بخشایش. تنها نکته این است که حق ندارند از آنان که حیات روزانه شان تهی و یکنواخت نیست، انتظار دینداری داشته باشند.
از کتاب" انسانی ، زیاده انسانی"فریدریش نیچه/نشر مرکز. صفحه 197
بر گرفته از وبلاگ دوست عزیزم آیرین: http://tahlilema.blogfa.com
von Erich Fried
Bevor ich sterbe,i
Noch einmal sprechen
Von der Wärme des Lebens.i
Damit doch einige wissen:i
Es ist nicht warm,i
Aber es könnte warm sein.i
Bevor ich sterbe,i
Noch einmal sprechen
Von Liebe.i
Damit doch einige sagen:i
Das gab es,i
Das muß es geben.i
Noch einmal sprechen
Vom Glück der Hoffnung auf Glück.i
Damit doch einige fragen:i
Was war das,i
Wann kommt es wieder?i
پیش از آنکه بمیرم
دوباره از گرمای زندگی سخن می گویم
تا برخی بدانند:
که [گرچه] کنون گرم نیست
اما می توانست گرم باشد.
پیش از آنکه بمیرم
باری دیگر از عشق سخن می گویم
تا بعضی بگویند:
وجود داشت
باید وجود داشته باشد.
دوباره سخن می گویم
از خوشبختیِ داشتن امید به خوشبختی
تا برخی بپرسند:
آن چه بود،
کی دوباره از راه خواهد رسید؟
مترجم: کامران مهاجر
Ich liebe Dich mit hoffnungslosem Schweigen
