مرد گفت : من از آن مردهای سنتی ِ ایرانی نیستم . من در خانه کمک میکنم.
پرسیدم : به کی ؟
گفت : یعنی چی ؟
پرسیدم : به کی کمک می کنی ؟
گفت : ببین ، بعضی وقتا حرفهایی میزنی که ... خوب معلومه . به زنم دیگه .
گفتم : زن شما خانه دار است ؟
گفت : نه . شاغل است.
کفتم : نیمه وقت کار میکند ؟
گفت : نه ، تمام وقت . این سوالها برای چیست ؟
گفتم : او تمام وقت کار میکند ، و شما هم تمام وقت کار میکنی . درست فهمیده ام ؟
گفت : بله .
گفتم : بعد شما به او کمک میکنی در کار خانه ؟ دوست عزیز بچه ها به کار خانه کمک میکنند ، انسانهای بزرگسال در کار مشارکت میکنند. شما هر دو شاغل هستید و تمام وقت در خارج از خانه کار می کنید.اگر او شاغل نبود و خانه دار بود البته مسئله جور دیگری بود. آنجا در تقسیم کار ، کار خانه نصیب او بود و شما با مهربانی کمک میکردید. ولی الان ، شما همچنان میگویید که کمک میکنید. کار خانه باید انجام شود ، و این طور که من می فهمم شما آن را انجام نمیدهید ، همسرتان انجام میدهد و شما فقط کمک میکنید. درست میگویم ؟
مرد به فکر فرو رفت و گفت : اینطوری به مسئله نگاه نکرده بودم. ولی من یک مرد سنتی نیستم. او آزاد است که هر کاری میخواهد بکند ، هر کسی را که دوست دارد ملاقات کند و هر جا که خواست برود .
گفتم : شما چطور ؟ آیا او همین آزادی ها را به شما هم داده است ؟ یا فقط اینجا شما هستید که حق دارید " آزادی بدهید " . و در این صورت آیا این حق را هم دارید که " آزادی را بگیرید "
باز به فکر فرو رفت و بعد از تاملی گفت : شما انگار از دنده چپ بلند شدید ، اینطوری که نمیشه حرف زد . آدم انگار همیشه با شما متهم است.
گفتم : نه ،این طور نیست. من معمولا با آقایان اینطور برخورد نمیکنم. میفهمم که یک زندگی یا عملکرد دارد یا ندارد. و اینطور که از زندگی شما فهمیدم ، کار می کند. ولی حرفهای شما مرا واداشت که کمی وارد دیالوگ شوم. شما خودتان مرا ترغیب کردید که دیالوگی داشته باشیم. وگرنه من که راه نمیروم و مردان را زیر سوال نمی برم. راستش را بخواهید توان و وقتش را هم ندارم.
گفت : ولی من نمیخواهم شما فکر کنید که من هم مثل همه ی مردهای سنتی ایرانی هستم.
گفتم : حتما نیستید . اگر میخواهید نباشید ، حتما نخواهید بود. و الان هم با این فکر مجددی که روی کارهایتان می کنید ، قدمی دیگر در این جهت برداشته اید. و همین هم کافی است. مهم این است که هر روز قدمهای کوچکی در راه تغییر برداریم. رم را هم یک روزه درست نکردند .
از وبلاگ زنانه ها:
بوی پاییز که به مشام می رسد یاد ماه مهر می افتم و ماه مهر همواره یادآور تولد خواهر نازنینم مژگان است. او را از صمیم قلبم دوست دارم. 18 مهر روز تولد مژگان، خواهر عزیز و باهوشم است. مژگان عزیزم امیدوارم در تمامی مراحل زندگی ات کامیاب باشی و در کنار همسر نازنینت شاد و خوشبخت!
![]()
![]()
![]()
۱۸ مهر ۱۳۸۷ هجری خورشیدی
برشت مجموعه ای آثار دارد به نام ماجراهای آقای کوینر (کوی نر) که واژهء آلمانی آن Keuner است. "eu" در فارسی "اُی" و در انگلیسی oi خوانده می شود. این واژه در واقع از Keiner به معنی "هیچکس" در آلمانی گرفته شده است. پس می توان گفت که نام این مجموعه می تواند "ماجراهای آقای هیچکس" باشد.
حکمت حکیم در رفتار اوست.
استاد فلسفه ای نزد آقای کوینر آمد و از عقل خود برای او تعریف کرد. آقای کوینر پس از کمی تأمل گفت:
"تو همه چیزت اسباب زحمت است: نشستنت، حرف زدنت و فکر کردنت."
استاد فلسفه عصبانی شد و گفت:
"دربارهء خودم نمی خواستم چیزی بدانم بلکه دربارهء محتوای آنچه که گفتم."
آقای کوینر گفت:
"گفته ات محتوایی نداشت. می بینمت که کورمال کورمال راه می روی ولی آنگونه که می بینم ره بمقصد نمی بری. مبهم و تاریک حرف می زنی و در سخنانت پرتوی از روشنایی وجود ندارد. با دیدن رفتارت هدفت توجه ام را جلب نمی کند."
توضیح: این درواقع انتقادی از خودم است.
این سؤال که آیا خدایی وجود دارد یا نه!؟
یکی از آقای کوینر پرسید که آیا خدایی وجود دارد یا نه؟
آقای کوینر گفت:
"به تو توصیه می کنم فکر کنی که آیا با دانستن جواب این سؤال رفتارت تغییر خواهد کرد یا نه. اگر تغییر نکند موضوع منتفی است. اگر تغییر بکند حداقل می توانم اینقدر کمکت بکنم که تو تصمیم خودت را گرفته ای: تو به خدا نیاز داری."
توضیح: یعنی ببینید اخلاق را به خودی خود می پذیرید یا برای آن به خدا نیاز دارید!؟ خوب بیاندیشید!
(ادامه دارد...)
به غیر از توضیحات باقی نوشته ها ترجمهء "سعید ایمانی" است.

