بدرود...
بدرود تابستان ۸۷...
شیرین و تلخ...
تلخ...!
تمام.
قدم زنان، فکر کنان
من کیستم؟
قدم زنان، فکر کنان، دیدار تو
تو کیستی؟
"نمی دانم."
مرد، زن...چنین بود نخستین پاسخ.
شیرینی، لذت
به سویت، کنارت، در آغوشت، در آغوشم، چشمک زنان، لبخند زنان، مهربان،
آشکار و نهان
... و عشق آغاز شد.
مردانگی، زنانگی...مرد بودن، زن بودن
لذت مردی، احساس مردی
مرد بودن چه زیباست!
من یک مرد هستم.
از: کامران مهاجر
پی نوشت (۲۶/۶/۱۳۸۷): در حاشیهء وبلاگم بخشی را به آرشیو مطالب گذشته اختصاص داده ام. از ابتدای مهرماه مطلب تازه ای خواهم گذاشت. سپاسگزارم!
چرا همواره عاشق کسانی می شدم که یا
مذهبی بودند...یا...روسپی! ... که چندان هم فرقی باهم ندارند. ![]()
ابلهان چنین اند: کویری که از سبز بودن اندیشه ها هراسان است.
(یادگار پدربزرگ نازنینی به نام رویا)
چیزی دیگر نمانده که خود خدا شوم. خدای بدی. من بد هستم. از بد بودن به خود می بالم. من خدا هستم. با دیدن این همه خوبان ابله بدی را برمی گزینم.
:)) من بد هستم.
من خدا هستم. خدای شما را کشته ام. یا مرا بپرستید یا بدانید خدایتان مرده است. برای پرستیدن من باید فکر کنید، بیاندیشید، من همه را نمی پذیرم.
راجع به "اعتراف"
متنی را که دربارهء "اعتراف" نوشته بودم عکس العملهای متفاوتی را بر انگیخت. در مقابل همهء این واکنش ها من تنها یک موضع را اتخاذ کرده بودم که همانا سکوت بود. اصولا هر نویسنده ای قبل از نوشتن دارای انگیزه ای است. من نیز که این متن را نوشتم از این موضوع مستثنی نیستم.
پس از اینکه بیش از 26 سال و نیم از زندگی ام گذشت ابتدای مرداد امسال به فکر مرور پاره ای از جریانات زندگی ام افتادم. از 18 سالگی تا کنون. از جنبه های متعددی می توانستم به موضوع نگاه کنم. از جنبهء تحصیلی، شناخت مسائل اجتماعی، رشد عقلی و علمی و غیره. در همهء این موارد مشغول مرور زندگی ام هستم. اما در این یکماه بیش از هر چیز موضوعی که مرا به خود مشغول کرده بود و هنوز هم این چنین است شناخت شخصیتی خودم بود. البته این موضوع به واقع از یکسال پیش و یا بیشتر آغاز شده بود. در ضمن برخی از عزیزان می دانند که رابطهء نسبتا خوبی با فلسفه دارم. در راه این شناخت به مفاهیم زیادی برخورد کردم از جمله مفاهیم "خوبی" و "بدی" و همچنین "شکیبایی و مدارا"(Toleranz) و امثال آن. خوبی و بدی در واقع همان بحث سنتی فلسفی است که از آن به "خیر و شر" و یا "خدا و شیطان" یاد می شود. موضوع شکیبایی ومدارا در امور اجتماعی و جهان بینی (اعتقادات) در واقع موضوع اصلی دورهء روشنگری بود. این موضوع امروزه نیز در اروپا و بطور کلی غرب و به دنبال آن همهء مردم کرهء زمین دارای اهمیت بالایی است. در واقع از ارکان اصلی دموکراسی و حقوق بشر است.
هدف من از نوشتن "اعتراف" موشکافی خودم بود. اما در این نوشته نتوانستم به آن دست پیدا کنم. شاید می بایست ده ها صفحهء دیگر نیز می نوشتم. می بایست بسیاری از مسائلی را که مطرح کرده ام را بازمی کردم و از خوبیهایی که کرده بودم نیز می نوشتم تا بتوانم به واقع به موشکافی خود بپردازم. اما این متن دیگر آن هدف خودشناسی را صرفا دنبال نکرد. در ذهنم خیلی چیزها می گذشت. وقتی شروع به نوشتن کردم، تصمیم گرفتم که تا آخر متن از کارهای به اصطلاح "بد" خودم بگویم. با خودم گفتم: "کامران، فکر کن! هرچه بدی کرده ای را رو کن، ببین چه از آب درمی آید." نوشتم و شد این متن "اعتراف".
خوب، عزیزان بسیاری می دانند که من اعتقادی به گناه ندارم. یعنی چیزی که جزای اخروی داشته باشد و یا در مقابل آن کار خوبی که پاداش اخروی به همراه داشته باشد. دنیا را مادی می بینم و جز آن چیزی را نمی پذیرم. پس در این متن مفهوم خوبی و بدی مادی تعریف شده است. "عمل بد" عملی است که در مجموع برای من تبعات منفی داشته باشد. تجربه نشان داده است که در یک اجتماع انسانها به هم وابستگی دارند. یعنی اگر ضرری به کسی که با او ارتباط داریم، وارد کنیم در بیشتر مواقع خود نیز متضرر می شویم. پس این عمل "بد" محسوب می شود. اما اگر به خودمان ضرری وارد نیاید می تواند خنثی یا خوب باشد. البته دقت کنید که باید خیلی با دقت و ظرافت به موضوع نگاه کنیم. مثلا به شخصی بدی کرده ایم و در ظاهر مشکلی برایمان پیش نیامده است. اما ممکن است از درد و رنج او (مخصوصا اگراحساسی در میان باشد) ناراحت شویم. این موضوع درواقع به ما ضرر زده است. می دانید که برای همهء احساسات ما بخشی در مغز وجود دارد، پس موضوع ماهیت مادی دارد و نباید دوباره به خرافات پناه ببریم. گاهی نیز ممکن است در زمانی دیگر از سوی آن شخص یا افراد وابسته ضربه ای بخوریم. به هر حال باید دقت کنیم که اگر به کسی در جهت سود خود ضرری می زنیم به احتمال زیاد خود نیز دچار مشکل می شویم. به همین دلیل است که در موضوعات اجتماعی، اقتصادی، عاطفی و مانند آنها می بایست به دیگران هم توجه کنیم و درواقع به دنبال نفع مشترک باشیم تا به نفع شخصی برسیم. بهتر بگویم نفع صرفا شخصی وجود ندارد.
به واقع خوبی و بدی در نفع خودمان مفهوم پیدا می کند. مثلا در جنگ باید کشت وگرنه تو را و هموطنانت را می کشند. اما آیا بعد از جنگ کسانی را که سالم برگشته اند و افرادی را کشته اند مجازات می کنند؟ کشورهای غربی، روسیه و چین و امثال آنها با ما انواع قراردادهایی را می بندند که بیشترشان هیچ سودی برای مردم ما ندارد که هیچ، کلی هم ضرر دارد. اما آنها در قبال مردمان خودشان خوب عمل کرده اند. و ما در قبال خود بد. مثال های کوچک و بزرگ فراوان است. هدفم این است که بگویم خوبی و بدی نسبی است.
در بعضی موارد در این اعتراف با زیرکی مبالغه نیز کرده ام. بویژه در قسمتهایی که از دروغهای متعدد و خیانت گفته ام. یا گفته ام هرچه بدی به ذهنتان خطور می کند بیان کنید، آنها را انجام داده ام! این بیشتر برای بر انگیختن انگیزهء خوانندگان بود، تا آنها هرچه برای گفتن دارند را رو کنند.
حال می رسیم به نظرهای خوانندگان. عده ای از عزیزان بی نظیر واکنش نشان داده اند که گل سر سبد آنها "شهبارا" بوده است. برخی واقعگرایانه به موضوع نگاه کرده اند. برخی دیگر با اندیشه ای خام موضوع را نگریسته اند که باز هم نشانه ای از درد بزرگ اجتماعمان دارد که همانا کم اندیشی و یا نیاندیشیدن است. برخی هم یا اصلا نخوانده اند یا صرفا عقده گشایی کرده اندJ . این متن به واقع تمرین خوبی نیز برایم بود در مورد "شکیبایی و مدارا".
درد اجتماعمان واقعا بزرگ است. به اصطلاح روشنفکران و تحصیل کرده هایی که هنوز در اسارت خرافات هستند و شاید حتی برخی از آنان به خود جرات دیگر اندیشی را نیز نمی دهند. بعضی هم که این جرات را داده اند تاب نیاورده و به سرعت به همان اعتیاد همیشگی خرافات بازگشته اند. از ابتدای نظرها شروع می کنم:
"افسوس" عزیز در قسمتی از نظرش نوشته است: "در اعتراف شما چیز غریبی نیست...همه سهیمند...". mina که البته تفکر مذهبی دارد در جایی از نظرش نوشت:" هیچکس نمی تونه ادعا کنه که خوبه...".
ارنستو هم نظر افسوس را تایید کرده می گوید:" ما هم سهیمیم." آنی عزیز نوشت:""بد"ها هرگز خودشون رو "بد" نمی دونند...". این چند نظر واقعا جالب بودند. دوباره دقت کنید! "هیچ چیز غریبی در این اعتراف نیست"، "هیچکس نمی تونه ادعا کنه که خوبه" و...یا آنی که مرا مورد لطف قرار داده، البته آن موقع هنوز در شک و تردید اولیهء فهم آن بوده است. شرارهء عزیز از زاویه ای جالب به انتهای متن نگاه کرده است که برایم بسیار ارزشمند بود. این نگاه نشانی از دید مثبت و پختهء این بزرگوار دارد: "از من که فراتر رویم دروغ افسانه میشود....
من با قتل من موافقم......
منیت های اغواگر که از شهوتهای دیگر چه بسا قدرتش فزونتر است...
نه .....نه ...
خودفراموشی منظورم نیست...
خودپرستی .....خودشیفتگی....خودبرتری ...ووووووووو"
شراره جان پایان متنم صرفا یک شیطنت بود. برای آنکه عرق را بر بدن خواننده خشک کنم. اما برداشت تو بسیار برایم آموزنده بود. همین خودشیفتگی ابلهانهء انسان بوده است که به خرافات پناه آورد و با خلقِ خالق چاهی بزرگ برای خود کَند. او برای فرار از ترس مرگ چنین کرد اما نه تنها بر این ترس غلبه نکرد بلکه یوغی بزرگ نیز برگردنش نهاد. ضمنا از واژهء شهوت چندان خوشم نمی آید. یعنی از کابرد آن در خرافات. آن کاربردی که آنجا دارد برای من جنبهء منفی ندارد.
"پرواز" برایش کلی سؤال پیش آمد، اما یا فراموش کرد و یا جرأت نکرد که بپرسد.
میثم عزیز هم که مثل همیشه در گفتارش چه موافق چه مخالف همیشه محبت و مهربانی موج می زند. نکاتی که او اشاره کرده است نیز ارزشمند است.
سروناز عزیز که هنوز خام است و در خواب. سروناز جان تو هنوز نمی دانی که بلوغ و بزرگی بد نیست، بلکه فرایندی طبیعی در مسیر تکامل انسان در زندگی اش است. تو مفاهیم را به هم ریخته ای. نازنین؛ بدان که فکر انسان هم به مانند جسم اوست. درواقع جزئی از آن است به شکلی دیگر. یعنی مثلا بچه ای که ابتدا وابسته به پدر و مادرش است کم کم راه رفتن یاد می گیرد و آرام آرام تواناییهای دیگرش رشد می کند. فکر کردن نیز همینطور است. تو اگر بخواهی اندیشه ات مثل یک کودک باشد مثل کسی هستی که بدنش رشد کرده ولی مثلا دستهایش کوچک مانده است. او دیگر نمی تواند کارهای بسیاری را انجام دهد. بلوغ فکری لازمهء زندگی در اجتماع است. این به بدی و یا خوبی ربطی ندارد. ضمنا از نوشته ات بر می آید که مفاهیم را درست نمی دانی و به هم می پیچانی و خودت هم دقیق نمی دانی چه می گویی. عزیز جان شاملوی بزرگ ابتدا خوب دانشش را بالا برد و مفاهیم را درک کرد و سپس شاملو شد. "پاک بودن" یعنی چه نازنین؟ تو اگر همچنان بچه هستی یا ماندی درواقع به مانند یک عقب ماندهء فکری هستی. پس بزرگ شو، بالغ شو و تکامل پیدا کن! تنها با رشد و بلوغ و تکامل است که می توان به اصطلاح بدیها را اصلاح کرد.
ضمنا من تقریبا همهء خاطرات کودکی ام را دوست دارم. این موضوع که در بخشی از نظرت به آن اشاره کردی بسیار بی مورد و بی ربط بود. اتفاقا کودکی بسیار شیرینی داشتم که نه تنها از پدر و مادرم محبت می دیدم بلکه خواهر و برادرم نیز رابطهء بسیار بی نظیری با من داشتند. در خانواده بسیار محیط آزادی از لحاظ اندیشه و بیان داشتیم. بحث های آزاد می کردیم و همین امر باعث شد که من با اندیشه غریبه نباشم و آزاد بیاندیشم وجرأت داشته باشم چیزهایی را که در اجتماع و مدرسه به خوردمان می دادند را تجزیه وتحلیل کنم و زیر سؤال ببرم. ... وحتی به دور بیاندازم.
سخن آخر با تو سروناز جان اینکه بزرگ شو و بالغ و آنگاه سعی کن که به اصطلاح خوب باشی! هنر این است نه اینکه فلج باشی و بگویی که بدی نمی کنی. و یا کودک شیرخواری که زبانی برای دشنام ندارد.
دوستی با نام محبوبه در نظر خصوصی برایم چنین نوشت: "باید ازت ممنون باشم که بهم یاد دادی واقعا همه بد هستن مگه اینکه عکسش ثابت بشه ...با این حال احساس میکنم احتیاج به کمک داری اگه حس کردی میخوای با کسی حرف بزنی بیا چت روم دوشنبه صبح بین ساعت 10 تا 11 ."
این نیز در نوع خودش جالب بود. چه چیزی به این شخص یاد دادم! "اینکه همه بد هستند(!) مگر اینکه خلافش ثابت شود". این را درحالی به او یاد داده ام که اورا ندیده ام و حتی صدایش را هنوز نشنیده ام!!! این همان کم اندیشی و نیاندیشیدنی است که در بالا به آن اشاره کرده ام. جالب تر این است که این عزیز ممکن است امسال وارد رشتهء فلسفه هم بشود! چه شود...!:)
مریم شبان هم جالب گفت:" شهامت اعتراف کردن یه خوبیه بزرگه که می تونه اون بدی هارو کمرنگ کنه...".
پانیذ (سوهان...) حسابی مرا بد دانست و حتی کسانی را که مرا بد ندانسته بودند نیز زیر سؤال برد. پاسخم به او این است: جوجه جان، نشاشیدی شب دراز است.
"باران" هم از گناه صحبت می کند اما به من بسیار ابراز لطف می کند.
آیرین بزرگوار، دوست اندیشمند و باهوشی که باید حتما به وبلاگش سر بزنید! او تنها مرا مورد محبت خویش قرار می دهد...خوب گمان می کنم او می دانسته که قضیه از چه قرار است. سپاسگزارم.
"من بدون سانسور" واقعا طنزگونه اما هوشمندانه می گوید: "شانس آوردی گوش خدا کره... به علت پیری چشماش هم کم سو شده وگرنه چه حالی ازت می گرفت"، در نظر خصوصی هم برایم نوشت: "خیلی قوی تر از این حرفها می دیدمت. چته؟ کشتیات غرق شده؟". دوست عزیز با خواندن مطالبی که در بالاتر نوشته ام احتمالا پاسخت را گرفته ای که اتفاقا هوشیارانه "اعتراف" را نوشتم و قوی تر از این حرفها هستمJ. ضمنا این خدا که در پیری بیچاره اصلا مغزش هم کار نمی کند.
... و اما شهبارا که گل سر سبد نظرات بود و چنین نوشت: "کامران عزیز تمام این اتهامات به من هم می چسبد . من هم همین جور هستم . ئه ئه !!!!!!!!! اون یکی دوستمون هم که داره اون طرف زیر چشمی ما رو نگاه می کنه اونم همین جوره ! ئه نگاه کن اون یکی که ایستاده اون بالا هم همین طور !! و .... ای بابا پس همه مثل هم هستیم . گر حکم شود که مست گیرند / در شهر هر آن که هست گیرند . آره همه این کاره هستند اما می دونی بیشتر آدم ها جرات اعتراف ندارند و یک دروغ بزرگ دیگه هم به سیاهه ی کردار و گفتار کژ و کوژشان اضافه می کنند و اون اینه که حاضر به این اعتراف نیستند و دائم نقش بازی می کنند و جانماز آب می کشند . بله کامران جان اخلاق و حقیقت در این جهان نسبی ست . هیچ خوب و بد مطلقی وجود ندارد . به قول نیچه حقیقت وجود ندارد . حقیقت در واقع چیزی نیست جز بازی های زبانی که ما را به گمراهی می کشند و ما فکر می کنیم حقیقتی وجود دارد . نیچه باز هم می گوید در جهان هر کسی فقط به فکر خودش است ایثار و از خودگذشتگی و این شعارهای دهان پر کن هم حرف های پوچی هستند . اگر کسی در اعماق وجود خود حتا هنگام کمک به دیگری و دیگر خواهی هیچ قصد و نیتی بیرون از نفس یاری و کمک به دیگری نداشته باشد خود همین عمل برای او تولید لذت می کند ؛ پس او هم دست آخر به فکر خودش است چون در راه رسیدن به لذت های درونی خود دارد تلاش می کند . اما هر کس حق دارد حقیقت یا حقایقی را در زندگی اش تعریف کند و برای خود الگوهایی بسازد و بر اساس آن ها زندگی کند.........." و ".............. اما خوش به حال کسی که بداند هیچ چیز پایدار نیست و هیچ الگو و حقیقت مطلق و اخلاق مطلقی در جهان وجود ندارد و خوشا به حال کسی که از خود یا دیگران بت نسازد و بداند تمام انسان ها گرفتار و در بند هستند در تار عنکبوت هزار تویی که از آن خلاصی ندارند . تار عنکبوتی از حرص و طمع ؛ نفرت و خشم ؛ کینه و بد خواهی ؛ حسادت و و و ..... ما انسانیم و انسان همین است . نه فرشته ایم و نه قدیس . فرشته که وجود خارجی ندارد و افسانه است . قدیسان هم اگر از نزدیک به زندگی شان بنگریم کما بیش همین بوده اند ؛ اگر بدتر از انسان های دیگر نبودند بهتر هم نبودند ! این نگاه افسانه ساز و استوره ساز ماست که از انسان ها قدیس و بت می سازد و مشغول پرستش می شود . خدا هم دست ساخت بشر است . اما در میان این انسان های سرا پا تقصیر بعضی بهترند و بعضی بد تر . بعضی گرفتار شرایط و موقعیت های بغرنج و بحرانی شده اند که تا حدود زیادی می شود گفت چاره ای جز بد بودن نداشته اند و بعضی اختیار و آزادی بیشتری داشته اند و خودشان بیشتر مقصر هستند . در نهایت ما باید سعی کنیم که هر روز بهتر از دیروزمان باشیم و به حداقل ها راضی و خوشحال باشیم و سعی کنیم جهانی بهتر و کم عیب تر بسازیم اگر نه بدی و ستم و زشتی در این جهان هرگز به صفر نمی رسد و عدالت و بهشت هم از آن افسانه های زیباست که آدم ها برای دل خوش کنک خودشان ساخته اند مثل خیلی از دل خوش کنک های دیگر تا بتوانند این چهار روز عمر را در این جهان تنگ بگذرانند . از این گذشته ما باید سعی کنیم نیمه ی پر لیوان را بیشتر در نظر داشته باشیم و به خوبی ها و زیبایی های این جهان که کم هم نیستند بیشتر توجه کنیم و آدم ها را هم دست چین کنیم و با خوب تر هاشان بیشتر معاشرت کنیم."
شهبارا فلسفهء جهان را در سطوری خلاصه کرد و گفت. با خردتان بخوانید و با دقت تا لذت ببرید! نوش جانتان!
مهران عزیز پس از شکستی که در بحث مطلب قبلی ام خورده بود تنها عقده اش را خالی کرد.
آرمیا جان که نوشتی "بهر حال همه ما یه جوری آشغالیم". ما هرگز آشغال نیستیم. ما خوبیم. حقوق بشر را در نوشته های ماه های پیشین بخوان تا بدانی که چه حرمتی داری! اتفاقا باید خوشحال باشیم که مقدس نمای ابله نیستیم.
سارا گفته که مأموریتم در دنیا تمام شده است. یعنی باید بروم یه دنیای دیگر هم بدی کنم؟! ها ها، نه عزیز فعلا زنده ام...تا زنده ام زندگی می کنم.
مهتاب جان همگی ما در حال تظاهر هستیم...اما من کمتر.
کامیار بزرگوار نیز با وجود هوش بسیارش باید بیشتر مطالعه کند و تجربه کسب کند.
آنیتا به من گفته که غم انگیز می نویسم. خوب شاید به نظر او در متنم غم هم وجود داشته. دوست عزیز من از بیان واقعیت به درد نمی آیم. لذت می برم. ضمنا همهء ما گناهکار نیستیم. گناهکاری...این همان دیدگاه مذاهب مختلف است که اوج آن در مسیحیت است. از دیدگاه آنان ما اصلا گناهکار به دنیا می آییم. چه مزخرف. نه عزیز، اصلا گناه معنایی برایم ندارد.
سحر از دوستان قدیمی ام است که مرا بسیار می شناسد. بیش از 5 سال. او پرسید "تو از صحت این اعتراف مطمئنی؟؟؟" تو که مرا می شناسی سحر جان، یکم چاشنی اش را زیاد کردم. اما بله این اعتراف درست است.
"رز سفید" هم برایم نظر خصوصی گذاشت که عمومی کردم. او هم به من لطف کرده است. در پایان دیگر خیلی خدا خدا می کند. او مدتی است که اندکی شروع به فکر کردن کرده است. خیلی خوب است. بیشتر فکر کن دوست عزیز، هنوز خیلی عقبی!
مهتاب جان اولا "اعتقاد" درست است نه "اعتغاد"! دوم اینکه یکسری چرت و پرت کنار هم نوشتی که ارتباطشان را درست متوجه نشدم. خودت متنت را ترجمه کن!
خداداد شهرستانی خیلی به من لطف کرده و این "اعتراف" را نوعی شعر دانسته است. دوست عزیز اینکه گفتی در پایان ضربهء آخر را می زنم، درست گفتی. همین منظور را هم داشتم.
سحر (نه آن دوست قدیمی)، دوست عزیز نیازی به بخشش یک مفهوم مبهم ذهنی که نامش را خدا گذاشته ای ندارم. ضمنا انسان جائزالخطا نیست، بلکه حتمی الخطا است.
در پایان هم شخصی با نام "0" برایم نظر داده است که حدس می زنم همان "دلقک(پادشاه...) باشد. او مثل همیشه غلط فکر و برداشت می کند. این شخص هنر عجیبی در اشتباه فکر کردن دارد. واقعا هنرمند است، هنر چرت و پرت گویی و به هم بافتن که از هنرهای آخ... است. او در نظر خصوصی برایم چیزی نوشته است که آن را عمومی کرده ام. نظر 51 ام است. ای دلقک تو را می شناسم. حتی اگر نام و نشانی به ظاهر از خود به جای نگذاری. چرا که نام و نشان تو وامثال تو همان نگارش احمقانه و مغلطه گویانهء توست. پاسخت را در لابلای این مطلب طولانی داده ام.
اگر تنها یک چیز را قرار بود بد بدانم همانا "ابله بودن" است. تو درواقع از ابلهان مقدس نما هستی.
راستی چرا کسی نپرسید که تا به حال چه خوبیهایی کرده ام؟
پیش از اینکه خوب و یا بد باشم یک انسانم...! بدی کرده ام (از معنای خودم، یعنی به خود ضرر زده ام) اما این ربطی به بد بودنم ندارد. خیلی ها گول خوردند.
شاد باشید!
کامران مهاجر (۳۱ ام مرداد ۱۳۸۷ هجری خورشیدی)
