اعتراف
می خواهم اعتراف کنم. اعتراف کنم که خوب نیستم.
خوبی...بدی... . نمی خواهم پوشیده سخن بگویم.
می خواهم همه فهم بگویم، می خواهم باز بگویم: من بد هستم. هرچه را از بدی برایم گفته اند و پذیرفته ام را در خود می یابم. پس من بد هستم.
من دروغ گفته ام، دل شکسته ام، تظاهر کرده ام، دزدی کرده ام، خلاف وعده کرده ام، کتک زده ام، آزار داده ام... .
من تظاهر به خوبی کرده ام اما بد عمل کرده ام. قیافهء حق به جانب گرفته ام درحالیکه حق نداشته ام. دورویی کرده ام. با احساسات دیگران بازی کرده ام. فحش و ناسزا گفته ام.
آری، من شیپورچی اخلاق بوده ام اما...اما همهء بدیها را انجام داده ام. با دروغ دل های بسیاری را شکانده ام. بسیاری را مسخره کرده ام. بله، بله، اعتراف می کنم. دزدی هم کرده ام. من یک دزد هم هستم. پولی را گرفته ام که مال من نبوده اما آن را در جیبم گذاشته ام. به دور از چشم همگان دزدی کرده ام و از مال دیگران برداشته ام.
من قول های بسیاری را به انسانهای مختلف داده ام که می توانستم به آنها عمل کنم اما با بدجنسی و حقه بازی به آنها جامهء عمل نپوشانده ام. من اعتراف می کنم، من یک حقه باز هستم.
من انسانی را کتک زده ام. کسی که از من ضعیف تر بوده است را کتک زده ام و درد او را دیده ام. انسانهایی را زده ام و آزار داده ام. من اعتراف می کنم... .
من دروغ های بسیار گفته ام. بارها و بارها و بارها حرف هایی زده ام که همگی شان دروغ بوده اند. بارها سخنانی گفته ام که می دانستم دروغ اند و آگاهی کامل داشته ام که انسان یا انسانهای بسیاری را با این سخنانم گول می زنم. من اعتراف می کنم. من یک دروغگو بوده ام.
من یک دروغگو بودم. شاید به راستی هیچ انسانی را در زندگی من پیدا نکنید که حداقل یک بار به او دروغ نگفته باشم. ...نه هرگز...باور نکردنی است اما این تنها حقیقت زندگی من است. تنها...تنها...تنها...تنها حقیقت زندگی ام. من به همه دروغ گفته ام. اما این پایان کار نیست. من به بسیاری از افراد بی اندازه دروغ گفته ام. به عدهء زیادی همواره در حال دروغ گفتن بوده ام. باور کنید، باور کنید...باور کنید من یک دروغگو بوده ام.
آنقدر دروغ گفته ام که حتی گاهی حین دروغ گفتن با اینکه می دانستم که دروغ می گویم اما خودم هم فریب می خوردم و برای لحظاتی باور می کردم. اما همه را دروغ گفته ام.
با دروغهایم تظاهر به خوبی می کردم. از دیگران ایراد می گرفتم و آنها را متهم به بدی و حقه بازی می کردم. اما در سخنانم دروغ موج می زد. حتی برای بد کردن دیگران هم دروغ می گفتم. برای بدست آوردن دل دیگران هم دروغ می گفتم. برای دوست داشتن دیگران هم دروغ می گفتم. من یک بازیگر دروغگو بوده ام. همیشه در حال تظاهر کردن بوده ام. تظاهر به خوب بودن در حالیکه بد بودم. من به راحتی به دیگران ناسزا می گفتم. دشنام می دادم و در این حین هم قیافهء حق به جانب به خود می گرفتم و تظاهر به خوبی می کردم...اما همه را دروغ گفته ام. حقه بازی کرده ام. من یک دروغگو بودم.
من حتی به خودم هم دروغ می گفتم. وقتی وجدان بیکارم گاهی می خواست به من تلنگری بزند و مرا از دروغ باز دارد، او را هم گول می زدم. برایش داستان تعریف می کردم، سفسطه می کردم، مغلطه می کردم و او را هم گول می زدم. آن قدر دروغ پشت سر دروغ به آن گفته ام که فریب می خورد و دست از سرم برمی داشت. من اعتراف می کنم، من یک دروغگو بودم.
اما این همهء اعترافات من نیست.
خدا نیز از بدی های من در امان نبوده است! نمی دانم...نمی دانم چگونه است که به خدا هم دروغ گفتم. من دروغ گفتم. به خدا هم همواره در حال دروغ گفتن بوده ام. آن قدر دروغ گفته ام که خدا نیز گاهی راستی و حقیقت را در گفتارم و اعمالم که شاید بسیاری هم اندک باشند از سیل عظیم دروغهایم نمی توانست تشخیص دهد. خدا هم گرفتار این دروغگوییهای من می شد. خدا هم اسیر بود! او نیز گاهی گول می خورد. پیش خودمان بماند اما او را نیز در امان نگذاشتم. آن قدر به خدا دروغ می گفتم که او نیز گاهی باور می کرد در حالیکه من دروغ می گفتم. من اعتراف می کنم. من یک دروغگو بوده ام.
با دروغهایم بسیاری را به درد آورده ام. از جملهء آنها کسانی که به دروغ دوستشان داشته ام در حالیکه از دوست داشتن هیچ نمی دانسته ام و نمی دانم. تازه آنها را به دروغگویی متهم می کردم و خود را خوب جلوه می دادم. برای بدست آوردن دل بسیاری از انسانها به آنها گفته ام: "دوستت دارم" و به بعضی دیگر گفته ام: "عاشق ات هستم" اماهمگی دروغ بوده اند. آنها را متهم به خیانت می کردم درحالیکه این خود من بودم که به آنها خیانت می کردم. تنها منافع خود را می طلبیدم. گاهی پول، گاهی منافعی دیگر از جمله لذت جنسی و یا رسیدن به چیزهای دیگر. من به همگی آنها دروغ گفته ام. گاهی برای فرار از تنهایی وحشتناکی که به آن هنوز دچار و گرفتارم به طعمه های گذشته دست می تاختم و سعی می کردم که با ترفندی ماهرانه دروغ بگویم و آنقدر سخنوری کنم و یا دروغ بگویم که دلشان نرم شود و باز گول بخورند و گرفتار من شوند. در حالیکه در این حین افرادی دیگر راهم به سراغشان می رفتم و سعی می کردم با بازی و حقه بازی آن ها را هم گول بزنم.
آیا دروغ گفتن بد است؟ اگر بد است پس من یک "بد" هستم. چرا که من همواره دروغ گفته ام.
من همانطور که گفتم بسیار خیانت هم کرده ام. در حین اینکه ادعا می کردم کسی را دوست می دارم با افرادی دیگر هم بودم و عین خیالم هم نبود. من یک خیانت کار بوده ام.
همهء عزیزانی که در گذشته به زندگی من آمده اید، "سو"، "ک"، "ال"، "سم"، "سح"، "ن"، "ال"، "به"، "شا"، "مر"، "پر"، "نی"، "سما"، "عا"، "مح"، "ند"، "سح"، "نی"، "ند"، "شی"، "سر" و ......بسیاری دیگر...به همهء تان دروغ گفته ام. امیدوارم روزی بتوانید...من یک خودخواه هستم...خودخواه!
همهء بدیهای من اینها نبوده اند. فکر کنید و بیاندیشید که چه بدیهای دیگری در دنیا وجود دارد...من آنها راهم انجام داده ام. تنها..تنها یک بدی در دنیا وجود دارد که هنوز آن را مرتکب نشده ام، تنها یک بدی و آن اینکه هنوز کسی را نکشته ام. باقی بدیها را انجام داده ام. هرچه به فکرتان خطور می کند را بازگویید..همه را انجام داده ام.
حال نوبت این بدی آخری است. ...نوبت کشتن انسانی است... و چه کسی بهتر از خودم...از من؟
نویسنده: کامران مهاجر (سه شنبه پانزدهم مرداد هزارو سیصد و هشتاد و هفت هجری خورشیدی)
روز سه شنبه بیست و دوم مرداد...سایت خراب بود...نتوانستم... .
"به آيندگان" شعری از برتولت برشت
منبع: آذین داد
برتولت برشت اين شعر را، که تا حدی جنبه اتوبيوگرافيک دارد، در سال ۱۹۳۹ زمانی که در دانمارک در تبعيد به سر می برد، سروده است.
شعر"به آيندگان" در سه بند تنظيم شده است و در زير ترجمه کامل آن نقل می شود.
I
راستی که در دوره تيره و تاری زندگی می کنم:
امروزه فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
اخم بر چهره نداشتن (گره بر ابرو نداشتن)، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنيده است.
اين چه زمانه ايست
که حرف زدن از درختان عين جنايت است
وقتی از اين همه تباهی چيزی نگفته باشيم!
کسی که آرام به راه خود می رود گناهکار است
زيرا دوستانی که در تنگنا هستند
ديگر به او دسترس ندارند.
اين درست است: من هنوز رزق و روزی دارم
اما باور کنيد: اين تنها از روی تصادف است
هيچ قرار نيست از کاری که می کنم نان و آبی برسد
اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است.
از قديم گفته اند: بخور، بنوش و از آنچه داری بهره بگير
اما چطور می توان خورد و نوشيد
وقتی خوراکم را از چنگ گرسنه ای بيرون کشيده ام
و به جام آبم تشنه ای مستحق تر است.
اما با همه اين حرفها باز هم می خورم و می نوشم.
من هم دلم می خواهد از روی خرد زندگی کنم
در کتابهای قديمی آدم خردمند را چنين تعريف کرده اند:
از آشوب زمانه دوری گرفتن و اين عمر کوتاه را
بی وحشت سپری کردن
بدی را با نيکی پاسخ گفتن
آرزوها را يکايک به نسيان سپردن
اين است خردمندی.
اما اين کارها بر نمی آيد از من.
راستی که در دوره تيره و تاری زندگی می کنم.
II
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زمانی که گرسنگی بيداد می کرد.
در زمان شورش به ميان مردم آمدم
و به همراهشان فرياد زدم.
عمری که مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
خوراکم را ميان سنگرها خوردم
خوابم را کنار قاتلها خفتم
عشق را جدی نگرفتم
و به طبيعت دل ندادم
عمری که مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
در روزگار من تمام راهها به مرداب ختم می شدند
زبانم مرا به جلادان لو می داد
زورم زياد نبود، اما اميد داشتم
که برای زمامداران دردسر فراهم کنم!
عمری که مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
توش و توان ما زياد نبود
مقصد در دوردست بود
از دور ديده می شد اما
من آن را در دسترس نمی ديدم.
عمری که مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
III
آهای آيندگان، شما که از دل توفانی بيرون می جهيد
که ما را بلعيده است.
وقتی از ضعف های ما حرف می زنيد
يادتان باشد
که از زمانه سخت ما هم چيزی بگوييد.
به ياد آوريد که ما بيش از کفشهامان کشور عوض کرديم
و ميدانهای جنگ طبقاتی را با يأس پشت سر گذاشتيم،
آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.
اين را خوب می دانيم:
حتی نفرت از حقارت نيز
آدم را سنگدل می کند.
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن می کند.
آخ، ما که خواستيم زمين را برای مهربانی مهيا کنيم
خود نتوانستيم مهربان باشيم.
اما شما وقتی به روزی رسيديد
که انسان ياور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری کنيد!
مترجم: علی امینی نجفی
توضیح اینکه تیر 1386 متن اصلی آلمانی این شعر را با نام"An die Nachgeborenen" نوشته بودم که حالا بعد از حدود یکسال ترجمهء آن را می بینید. امیدوارم از این شعر که برای همهء دوره هاست استفادهء لازم را ببرید!
پی نوشت: دوستی نام مترجم را برایم نوشته است که از او بسیار سپاسگزارم!

