سلام دوستان!
امروز وبلاگم یکساله می شود. سال پیش در این روزها عزیزی نا آشنا مرا تشویق به درست کردن وبلاگی کرد...این وبلاگ را ساختم. او را دیگر هیچگاه ندیدم...در دنیای اینترنت شناخته بودمش و همانجا نیز ناپدید شد. آن روزها برایم بسیار سخت گذشت...بیماری پدر و آغاز دوبارهء عشقی 6 ساله که سرانجامش فاجعه ای در زندگیم بود و البته درسی بزرگ که منجر شد جهان بینی ام را کامل زیر و رو کنم. مطالعه برای پایان نامه هم اندک زمانی بود که آغاز شده بود.
نمی گویم زود گذشت چرا که اتفاقات بسیاری بر من گذشت و هنوز متأثر از آنها هستم. برخی شیرین و برخی تلخ. دوستان ارزشمند بسیاری را شناختم و با اندیشه هایی منحصر به فرد آشنا شدم. درد اجتماعمان را بیشتر لمس کردم...همانا کم اندیشی و یا نیاندیشیدن را.
دوباره احساس لطیف عاشقانه را در خود یافتم، گرچه در این مسیر درد را هم بسیار تجربه کردم. سرانجامش مهم بود: می توانم باری دگر به واقع عاشق شوم.
دانستم که بسیاری از من بیشتر می دانند.
دانستم که بسیاری متفاوت اند از من اما بسیار جذابند.
دانستم که باید بیشتر بدانم...بسیار بیشتر.
دانستم که باید تحمل بیشتری داشته باشم برای مقابله با آرای مخالف.
به جهان بینی ام شکل دادم...!
شیفتهء دنیا شدم! دنیایی که زشتیهایش را گرچه بیشتر دیدم اما زیباییهایش را بیشتر درک کردم.
از حقوق بشر گفتم...بسیار آگاه تر شدم در این راه. پلشتیها را در این مسیر شناختم.
گاهی گریستم از شادی و گاهی به تلخی گریه سر دادم.
گاهی فریاد زدم...از ترس، از خشم و از شوق!
گاهی نفسم بند آمد از کمال شگفت زدگی و سپس به وجد آمدم از دانستن.
گاهی خندیدم...خنده سر دادم از شوق و گاهی نیز به تلخی خندیدم از روزگار.
بسیاری را خوشحال کردم و بسیاری را از خود رنجاندم.
امید را در خود رشد دادم.
... و حال می گویم که خوشبختم...چرا که امیدوارم.
بسیاری اوقات تلاشم برای این بوده است که نخست خود را و سپس دیگران را تلنگری بزنم تا شاید بیشتر بیاندیشیم.
... و هنوز معتقدم به این جملهء کانت درپاسخ به این پرسش که روشنگری چیست:
"روشنگری خروج انسان از خامی خودخواستهء خویش است. "
"این خامی به واقع نداشتن سرمایه ای است برای اینکه [افسار] زندگانی خویش را خود به دست گیریم.
جرأت داشته باشید که خود برای خود تصمیم بگیرید."
خود برای خود بیاندیشید و پرسش کنید! بگویید نه....شک کنید به همه چیز. به همه چیز... و همواره پرسشگر باشید... در همه چیز!
تقلید نکنید! عیار هرچیزی را با خردتان بسنجید و زود هم به دنبال پاسخ نباشید!
مولوی چه زیبا گفت:
"خلق را تقلیدشان بر باد داد............ای دوصد لعنت بر این تقلید باد!"
شاد و سربلند و سلامت باشید!
کامران مهاجر (22.4.1387)
پی نوشت (۲۸،۴،۱۳۸۷): دوست عزیزی به نام آقای شهبارا متنی در بخش نظراتم نوشتند که مرا به وجد آوردند و پاسخی بود بر نا بخردان. بسیار شادم کردند!:)
[این متن] در باره ی دنیامه:
می خواهم بنویسم می خواهم آرام ِ آرام بنویسم کودکی نیاز ِ بازی با شیطنت های زیبای ذهن است. کودکی پرواز در آسمان ِ بی کران دوستی است.کودکی زمانی معنا دارد که غم را در چشمان کسی ببینی کسی بی گانه عابری گذرا و لبخند ِ بی پروایت از او دریغ نکنی. کودکی یعنی جسارت،جسارت آشکار ساختن احساسات خوب یا بد. کودکی یعنی بدون دلیل خندیدن،بی اینکه برایت مهم باشد که نگاه های آدم بزرگ ها تو را دیوانه پندارد یا نه؟ کودکی یعنی هنوز دلت آنقدر لطیف باشد تا غم ِدوری، درد دیگران،غم تو گردد،آنقدر زیبا باشد که اشک دیگران اشک تو گردد،که غم واژه ی دیگران حرف تو گردد. کودکی حصار ندارد حصاری که دستان آدم بزرگ ها به دور خود می بندند تا دیگر جهان را تنها در محدوده ی خود ببینند. آدم بزرگ ها شادند وقتی قلب خودشان شاد است و ناراحتند تنها زمانی که قلب خودشان می رنجد. کودکان هنوز با اشک دیگران می گریند و با شادی دیگران می خندند. کودک زود تر از باور تمام انسان ها می رنجد و فراتر از تصور تمام انسان ها می بخشد. کودکی یعنی نوری کوچک را امیدی تو گردد. کودکی حصار ندارد حصاری که دستان آدم بزرگ ها به دور خود می بندند تا دیگر جهان را تنها در محدوده ی خود ببینند. آدم بزرگ ها شادند وقتی قلب خودشان شاد است و ناراحتند تنها زمانی که قلب خودشان می رنجد. کودکان هنوز با اشک دیگران می گریند و با شادی دیگران می خندند. کودک زود تر از باور تمام انسان ها می رنجد و فراتر از تصور تمام انسان ها می بخشد. کودکی یعنی نوری کوچک را امیدی بزرگ دیدن. کودکی یعنی بهار، از دستان درختان سبزی برگ ها را هدیه گرفتن یعنی در رویایی دور تر از زمین زیستن. یعنی هیچ گاه به بدی و درد عادت نکردن یعنی همیشه بر زشتی ها اعتراض کردن برای درد ها گریستن. کودکی یعنی دوست داشتن یعنی دوست داشته شدن. کودک دلیلی نمی بیند تا دروغ گوید دروغ آزرده خاطرش می کند او همیشه برای دروغ های کوچکش می گرید.
گریه و دروغ های آدم بزرگ ها را نمی فهمد. کودک راست است و از همه راستی می خواهد، پاک است و از همه پاکی می خواهد. کودکی رنگ دارد انسان ها را رنگی می بیند حتی آدم بزرگ ها را. کودکی ساکت نیست کودکی سکون ندارد.می داند و همیشه برای بیشتر دانستن جلو میرود. کودک فروتن است خود را کوچک می بیند و همیشه برای قد کشیدن در حال مبارزه است و برای همین رشد می کند انسان بزرگی می شود قد میکشد اما هیچ گاه عروسک هایش را از یاد نمی برد قصه های مادر بزرگش را آواز های بازی هایش را دستانی را که از زمین بلندش کردند وقتی افتاد، دستانی را که اشک ها را از گونه هایش پاک کردند وقتی گریست. کودک آن گاه که می رنجد بی پروا می گوید آن گاه که شاد است فریاد شعف سر می دهد . کودک بزرگ می شود اما کودک می ماند معصوم می ماند و در جدال سخت با دنیای آدم بزرگ ها چیز های بدی را می فهمد ترس،استرس ،فریاد،خشم. پس آن گاه می گرید و به آدم بزرگ ها می گوید قلبم تیر می کشد حالم خوب خوب نیست اما آدم بزرگ ها دیگر زیادی آدم بزرگ شده اند و درد هایشان در میان پل اعداد و نان و........ درد های کشیده ی خود محسوب می شود پس کودک در میان این شهر یاد می گیرد که آدم بزرگ ها همیشه آدم بزرگ هستن پس با آن ها از بادبادکی که نخش از دستانشان جدا شده سخن می گوید از عروسک هایی که از یاد برده اند از آوازهای زیبای کودکی. کودک خسته نمی شود هرگز خسته نمی شود و همچنان از دنیایش می گوید از خنده های تمسخرآمیز می رنجد و باز از دیار خود می گوید درک می کند و هرگز درک نمی شود . آری دنیای کودکی این است باور دارم که انسان های زیادی در میان کودکی و بزرگی در جنگ پنهان درو ن خود هستند انسان های زیادی کودکی را پر از حرف های بیهوده می دانند و گروهی همیشه کودک می مانند. من کودکم و با تمام وجودم کودکی را فریاد می زنم.
دیشب آنقدر خسته بودم که اصلا نتوانستم چیزی بنویسم. دیروز روز بی نظیری بود که یکی از بهترین خاطرات زندگیم شد. جلسهء دفاع بیش از 2 ساعت به طول انجامید...هرگز تصور آن را نداشتم.
ابتدا اسناد راهنمای اصلیم که از خارج ار دانشگاه بود، جناب آقای دکتر بانکی که از برجسته ترین اساتیدی است که تاکنون می شناسم، آمد و اندکی صحبت کرد و کمی توانایی ارائهء مرا بالا برد. صحبتم آغاز شد.
ساعت حدود 12:40 بعد از ظهر بود...هر لحظه ممکن بود برق برود که در آن صورت خیلی بدشانسی بود!
خوشبختانه نرفت...ساعت 4 بعد از ظهر همان روز برق رفتJ.
21 دقیقه دفاعم به همراه 28 صفحهء پاور پوینت که برای ارائه تهیه کرده بودم طول کشید. بعد ازآن سوال و جواب آغاز شد که یک ساعت به درازا انجامید. خیلی هیجان انگیز بود. تصورش را هم نمی کردم که این اندازه قضیه جدی باشد که به بالا بردن صدا، داد زدن و حتی کمی دعوا کردن بیانجامد. واقعا دفاع کردم! محکم (گرچه گاهی دلم می لرزید)، قوی، مطمئن و آماده و با صدایی رسا و کوبنده صحبت می کردم. فرض کنید کوبنده به زبان آلمانی! بینید دیگه چه از آب در می آید!
استاد راهنمایم واقعا به خوبی از من دفاع کرد و به پشتوانهء او من نیز توانایی خود را بهتر ارائه می دادم و هراسی به خود راه نمی دادم.
سپس از سالن خارج شدیم تا اساتید، دکتر بانکی (استاد راهنمای اصلی و خارج از دانشگاه)، دکتربهجت که استاد راهنمای داخلی بود (تنها روی کاغذ)، دکتر حدادی (استاد مشاور) و دکتر کمالی (استاد داور)، به مشورت برای ارائهء نمرهء نهایی من بپردازند.
دوباره وارد سالن شدیم. اقای دکتر بانکی بلند شدند و این بار به فارسی و رسا گفتند:
"با مشورتی که انجام شد به توافق رسیدیم که آقای کامران مهاجر با شایستگی از پس دفاع از پایان نامه اش برآمده است و به او نمرهء 19.5 دادیم."
چه لحظهء باشکوهی بود! واقعا لذت بردم. لذتی که همیشه باقی می ماند. هیچگاه یادم نمی رود که چگونه از کنار به دهان آقای دکتر بانکی نگاه می کردم. بسیار نمرهء ارزشمندی بود که خستگی را از تنم بیرون آورد.
گرچه اعتقاد دارم این نمرات چندان هم اهمیتی ندارند...اما از این لحاظ که می تواند برای پذیرش در مقطع دکترا درصدی هرچند اندک نقش مثبت داشته باشد، حاز اهمیت است.
به هر حال چند روزی استراحت می کنم، سپس در هفته های آینده به رفع اشکالات جزئی و ظاهری کارم برای صحافی می پردازم و در این حین هم به دنبال کار می گردم و تلاش می کنم برای پیدا کردن استادی در آلمان، اتریش یا سوئیس برای گرفتن پذیرش و ادامهء تحصیل.
دوران تحصیل و درس خواندن با وجود اضطرابهایی که دارد از شیرین ترین دوران زندگیم بوده است. تلخی هایی هم تجربه کرده ام.
3 سالی که در دانشگاه علامه آمار می خواندم از بدترین دوران زندگیم
و 5 سال بعد از آن که لیسانسم را گرفتم و فوق لیسانسم را هم پشت سر گذاشتم از
شیرین ترین دوران زندگیم بوده است.
زندگی مجموعه ای از این تلخیها و شیرینیهاست.
شاید بسیاری از عزیزانی که این متن را می خوانند مرا اندکی می شناسند. انسانی هستم
کاملا معتقد به "علم". علمی که تنها می توان از مغز انسان به آن دست یافت.
همهء روابط این دنیا را بر اساس اصول مادی و دقیقتر بگویم ریاضی می دانم و به هیچ وجهی
به روح و امثال آن اعتقادی ندارم. هرچه را با فکرم و اندیشه ام بتوانم توجیهی علمی و منطقی
بر اساس اصول تعریف شدهء کنونی برای آن پیدا کنم می پذیرم و دیگر چیز ها را
چرت و پرت می دانم و خرافات و هرگز نمی پذیرم.
با تلاش خود و کمک عزیزان و دوستان از جمله پدر و مادر عزیزم، خواهر باهوش و نازنینم
مژگان و استاد ارجمندم دکتر بانکی به این اندک موفقیتی که یاد شد و حداقل
برای خودم بسیار زیبا و دلنشین بود دست یافتم و هیچ چیزی خارج از این حوزه
را در آن دخیل نمی دانم.
شاد باشید و کامیاب!
کامران مهاجر
ساعت 10.30 صبح دوشنبه 10/4/1387 هجری خورشیدی
امروز دانشگاه رفتم. برای اینکه از زمان دفاع از پایان نامه ام باخبر بشوم. پیش از آن نیز با استاد اصلی راهنمایم که بیرون از دانشگاه است، صحبت کردم. همه چیز روبراه بود.
یکشنبهء هفتهء آینده از پایان نامه ام دفاع می کنم. ساعت ۱۲:۳۰. دانشکدهء زبانهای خارجی دانشگاه تهران در خیابان امیر آباد شمالی جنب دانشکدهء تربیت بدنی. سالن برگزاری جلسهء دفاع از پایان نامهء کارشناسی ارشد اینجانب تا پایان هفته اعلام می شود.
امروز چهارشنبه ۵/۴/۱۳۸۷ سالن برگزاری جلسهء دفاع از پایان نامه ام مشخص شد:
سالن شمارهء (۱)
موضوع پایان نامه:
Die Deutsche Phraseologie und ihre Übersetzbarkeit
ins Persische
am Beispiel ausgewählter übersetzter Werke
von Bert Brecht
به فارسی:
اصطلاح شناسی آلمانی و ترجمه پذیری به زبان فارسی در گزیده ای از آثار ترجمه شدهء برشت
امیدوارم آن روز به خوبی از پس دفاع از پایان نامه ام بر بیایم. امیدوارم. آماده ام و از هیچ نمی هراسم.

