تبليغاتX
روشنگری و خردورزی

طعم عشق

 

 

واقعا گریه کردم. گریه کردم. آری، واقعا گریستم. باور می کنید؟

... و چه شیرین بود، چه گوارا! گریستم و جشن گرفتم. جشن عاشق شدنم را بدون معشوق. ابتدا معشوقی در کار نبود. لیکن عاشق شده بودم. چقدر لذت بخش بود.

به صلح رسیدم. دیگر تنها آتش بس نبود. صلح بود. صلحی واقعی. یادم می آید چندی پیش را وقتی که برای عزیزی نوشته بودم: "می ترسم، از اینکه دیگر نتوانم عاشق شوم! دیگر نتوانم به کسی بگویم که "دوستت دارم. " "

... گفتم...!

 

خواب بودم. خواب می دیدم. اما غرق لذت و شور و شوق و شعف شده بودم. عاشق شده بودم. نیرویی عظیم وجودم را در بر گرفته بود. نیرویی که از شادی حقیقی در وجودم آزاد شده بود و من در پرواز بودم. پروازی عاشقانه.

 

می گریستم. چه گریهء شیرینی! می گریستم .و چه دلنواز و گرمی بخش!

 

حالا می فهمبدم که گریه چقدر می تواند آرامش بخش و نیرو زا باشد. می فهمیدم که می توان گریست و خندید! آری... می گریستم و خنده از لبانم کنار نمی رفت! دوست می داشتم. واقعا عالی بود. محشر بود!

 

... و این لحظهء با شکوه را هرگز از یاد نمی برم که گریستم، خندیدم، به زانو در آمدم، سپس به آرامی و اما رسا و گویا گفتم:

"عاشقتم"

خدایا از این زیباتر به بشر بخشیدی؟

 

در خواب بودم و اما بسیار بیدار و آگاه. آگاهی را می چشیدم. آگاهی مرا در بر گرفته بود. کمک می کردم! بلی کمک می کردم. دردها می رفتند و لذت ها جایگزین می شدند.

 

موسیقی. موسیقی عشق وجودم را گرفته بود. فریاد موسیقی عشق طنین انداز بود وگوشزد می کرد:

درستکاری... تو لایق...عدالت...تو به آن دست یافتی. پرواز... به آن رسیدی. مهربانی...وجودت سرشار از آن است. حرمت...در تو معنا می شود و اکنون تو

 

عاشقی

 

معشوق از راه رسید.

معشوق او بود. چه زیبا بود! چه موهایی داشت، لطیف...چه لطیف بودند! چه چشمان دل انگیزی! چه صدای رسا و گرما بخشی! چه نازنین بود! چه دوست داشتنی!

 

عاشق آن معشوق بودم.

دیگر تنها نبودم.

زنده بودم.

دیگر هیچگاه نمی مردم.

 

می بوسیدمش. چه مزه ای داشت بوسیدن! تمام وجودش را غرق بوس کردم و آرام شدم. نیرویی مرا باز به خود آورد و حرکتم داد. جنب وجوش می کردم و به دنبال آرامش نهایی بودم. در او غرق شدم. آنقدر غرق که لذت مستی را چشیدم. چشیدم که معشوق و شراب خیام چه معنایی دارد!

با او در آمیختم...وجودمان یکی شد. آمیزیدیم و... .

آرام شدیم.

سیب.

طعم سیب را چشیده اید؟ عجب طعمی دارد وقتی عاشقی!

آب. دیگر بی مزه نبود. عجب بویی دارد وقتی عاشقی!

زندگی، چه شیرین است... وقتی عاشقی!

انگور چه مست می کند وقتی عاشقی!

 

نه آن سیبی که خدایت به تو داد، آن بی مزه است. طعمی ندارد.

و نه آن انگوری که خدای بی رحمت تو را از آن محروم کرد.

...و اما به خدای خویش:

سپاسگزارم!

 

خدای من عاشق است و مرا نیز عاشق کرد...

 

حال من نیز خدایم

 

عاشقم...تو از آن من و من از آن تو.

 

باز فاش می گویم و اسرار باز

من عاشق ام، عاشق بوده ام از دیرباز

 

پس باز می گویم:

"دوستت دارم زیباترین کلام است و آمیزش با تو لذت بخش ترین لحظه."

 

 

نویسنده: کامران مهاجر

(سه شنبه ۲۴/۲/۱۳۸۷ خورشیدی، ساعت ۱۶:۳۰)

نوشته شده توسط کامران مهاجر در سه شنبه 7 خرداد1387 ساعت 23:25 | لینک ثابت |

کار درستی انجام دادم. کار درستی انجام دادم.

کار درستی انجام دادم. کار درستی انجام دادم.

 

                              کار درستی کردم. کار درستی کردم. 

                              کار درستی کردم. کار درستی کردم.

 

کار درستی انجام دادم. کار درستی انجام دادم.

کار درستی انجام دادم. کار درستی انجام دادم.

 

                              کار درستی کردم. کار درستی کردم.

                              کار درستی کردم. کار درستی کردم.

 

درست تصمیم گرفتم. درست تصمیم گرفتم. درست تصمیم گرفتم. درست تصمیم گرفتم.

 

درست بود کارم.

          درست بود کارم.

                    درست بود کارم.

                              درست بود کارم.

 

کار، کار درستی بود. کار، کار درستی بود. کار، کار درستی بود. کار، کار درستی بود.

 

کار درستی بود.

          کار درستی بود.

                    کار درستی بود.

                              کار درستی بود.

 

درست بود. درست بود. درست بود. درست بود.

 

 

                     بود.

 

.

.

.

 

 

دیگر نیست.

 

 

کامران مهاجر، جهارشنبه ۱خرداد ۱۳۸۷ خورشیدی

 

نوشته شده توسط کامران مهاجر در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 14:19 | لینک ثابت
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
>