ياد دارم نوروزهاي پيشين را. زيباييها و خاطراتي كه شيرين بوده اند. بياد ندارم كه اندكي ناراحتي در روزهاي نوروز را پشت سر گذاشته باشم. چند باري در روزهاي نوروز سرما خوردگي و آنفلوآنزا هم داشته ام، امٌا آن نوروز ها نيز دلنشين سپري شده اند.
چهار شنبه سوري...اين نيز برايم سرشار از خاطره هاي زيبا بوده است، البتٌه كه نه به اندازهء نوروز!
آرزو دارم كه در چهارشنبه سوري امسال خوش باشيد و از آن لذٌت ببريد كه اين نيازمند آنست كه از انجام كارهاي پر خطر كه هرگزمربوط به اين جشن نمي شود، بپرهيزيم.
بَه بَه...نوروز...در آستانهء نوروز هستيم. نوروز كه مي آيد، دل چركيني ها مي بايست از بين برود. من نيز چنين مي كنم و ديگر از هيچكس ناراحتي در دلم نگه نمي دارم.
... آه... به چه آرامشي دست يافتم... شما گراميان نيز امتحان كنيد!
نوروز، در آغاز بهار، را به همهء تان شادباش مي گويم. سرافراز باشيد!
شادِ شادِ شاد باشيد!
كامران
تو
تو چقدر دلنشيني!
آن اندازه كه وجودم نرم مي شود، بدنم گرم مي شود...
تو چقدر نازنيني!
آن اندازه كه چشمانم به ذوق مي آيند، روانم به شوق مي آيد...
تو چه قدر عزيزي!
آن چنان كه صورتم نور مي گيرد و وجودم پر شور مي شود...
تو زيبايي، تو زيبايي، تو زيبا...
تو والايي، تو والايي، تو والا...
تو خوشي ها را به ارمغان مي آوري...
تو خوبي ها را با خود مي آوري...
تو چه مهرباني!
كه غم از ياد مي رود و حسرت با باد...
تو بزرگي...
آن اندازه كه در قلبم جاي مي گيري!
وجودم در تو...
دنيا در تو...
تو نازي، ملوسي، دلچسبي، شيريني...
تو چون آب رواني، چون ماه تاباني، تو بي كراني...
تابستان...تو چون باد نسيمي...
بهار...تو چون بوي خوش...
پاييز...تو چون رنگ دلنوازي...
زمستان...تو چون گرماي مطبوعي...
تو بي همتا، تو يكتا...
تو پريسا، تو شينا...
تو آرامي، دلنوازي...
تو پاكي، چون آب زلال، چون جان بي ملال
...
دوستت دارم!
تو الماسي، تو نايابي، تو نابي مثل الماس...
تو آزادي...تو يك انسان...
تو شينا...
دوستت دارم!
واي تو...
تو چقدر دلنشيني!
آن اندازه كه......................!
... .
از كامران مهاجر... براي تو!
شب هنگام...سه شنبه 9 بهمن 1386 هجري خورشيدي
شايد بتوان آيندهُ رابطهُ بين دو انسان را با شواهد تجربي و مبتني بر علم تا حدي پيش بيني كرد. امٌا آيا آيندهُ يك رابطه تا اندازه اي مهم است كه رابطهُ كنوني ر ا ناديده بگيريم؟
مي داني واقعيت چيست؟
باران باريد و همه چيز را شست. اي كاش ذهنم را نيز با خود مي شست و مرا تهي مي كرد. آيا آن اندازه در خود فرو رفته و بي چيز شده ام كه تنها چيزي كه براي از دست دادن برايم باقي مانده است، اينست كه انديشه ام را هم به حراج بگذارم؟ و يا به آب بسپرم كه با خود بشويد و ببرد؟
...
چه مي گويم؟ به ياد " شورشي خالق" مي افتم كه ماه ها پيش (مردادماه) آن را نوشتم. چقدر تغيير كرده ام! پسس از اينكه مدت ها در تلاش بودم كه ديگران را بشناسم و دنياي اطرافم را...حال مي بينم كه از خويشتن خويش نيز هيچ نمي دانم.
گله دارم! امٌا نمي دانم از كه! گله دارم...آخر فريادي هم نمي توانم بزنم. گله دارم...امٌا مگر مي شود از خويشتن گله داشت؟
گله دارم...امٌا از تو نيز نمي توانم شكايتي كنم.
افسوس! واژه اي كه دوست ندارم به آن مفهومي بخشم. اصلا آن را برداشته و براي هميشه مدفون مي كنم. امٌا همچنان گله دارم... .
شايد اين را هم بايد زير خاك كنم؟ نكند ببينم كه روزي از خود نيز فراريم؟!
بزرگي مي گفت كه شناخت هركس از خويش حد اكثرمي تواند مقداري باشد كه يخ در آب از سطح آن بيرون مي ماند و چه ايده آل است كه ديگران را به همان نسبتي كه خود را مي توانيم بشناسيم از همان مقدار يخ بيرون مانده از سطح آب بتوانيم بشناسيم!
به زبان گوياي رياضي مي گويم: يعني اگر شناختمان از واقعيٌت خويش بر فرض 1 به 10 باشد، ايده آل آنست كه ديگري را حداكثر 1 به 10 ضربدر 1 به 10يعني 1 به 100 بشناسيم!
واي...! چقدر اندك!
اصلا چه مي گويم؟ كمي بيانديشيم... .
آري...دنيا...دنياي عدم شناخت است و همگي چشمانمان سخت ضعيف و گوشهايمان سخت سنگين اند. بحث بر سر همين مقدار ناچيز شناخت است كه آن را بيهوده به آسمانها كشانده ايم! دعوا بر سر همين اندك شناخت از يكديگر است.
نه عزيز بزرگوار، پيچيده اش نكردم. آنقدر گوياست كه پيچيده اش مي خواهيم بكنيم.
...
كمي نفس تازه كردم.
هنوز گله دارم! آخر چرا؟
بسيار خوب، رك و پوست كنده و بي هيچ شيله و پيله اي بازمي گويم. چرا بايد در كشور خويش باشيم و اينقدر دور از خانه و كاشانهُ خويش؟! از خويشتن خويش؟!
چرا هيچ تني، تني را نمي شناسد؟ منظورم همان اندك مقدار است...و اين اندازه غريبه شده ايم؟!
يادم باشد كه "افسوس" را مدفون كرده ام.
پس تنها سوُال مي كنم: چرا اينقدر وابسته به ديگران و دور از خويش؟! از انديشهُ خويش... چرا اينقدر نزديك و ممنوع از ديدار؟ چرا مشتاق آزادي و در بند...و در زندان!؟
چرا سر شار از عشق و محروم از آن؟ چرا سرشار از محبٌت و تهي از ابراز آن؟
چرا آگاه و امٌا خاموش؟ و اگر نه ...چرا نا آگاه؟!
گله دارم اي آدم من و باز مي پرسم:
چرا مذهب اين اندازه بين من و تو را فاصله انداخته است؟!
از تو گله ندارم...از او گله دارم!
پايان...44 دقيقهُ بامداد روز چهارشنبه 24 بهمن 1386 هجري خورشيدی
كامران مهاجر
