تبليغاتX
روشنگری و خردورزی

دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به ميخانه زدند

 

ساكنان حرم سترو عفاف ملكوت      با من راه نشين بادهء مستانه زدند

 

آسمان بار امانت نتوانست كشيد       قرعهء فال بنام من ديوانه زدند

 

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه       چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

 

شكر ايزد كه ميان من و او صلح افتاد       صوفيان رقص كنان ساغر شكرانه زدند

 

آتش آن نيست كه از شعلهء آن خندد شمع    آتش آنست كه در خرمن پروانه زدند

 

كس چو حافظ نكشيد از رخ انديشه نقاب

 

تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند

این شعر من را یاد خیلی چیز ها می اندازد. قبلا می خواستم تقدیم کسی خاص کنم. اما حالا فقط تقدیم کسانی می کنم که از خواندن شعر پارسی لذت می برند. همهء شعر های حافظ یک طرف و این شعرش یک طرف دیگر.

 

نوشته شده توسط کامران مهاجر در جمعه 30 شهریور1386 ساعت 11:3 | لینک ثابت |
Kennst du das auch?i

Kennst du das auch, dass manchmal
Inmitten einer lauten Lust,
Bei einem Fest, in einem frohen Saal,
Du plötzlich schweigen und hinweggehen musst?i

Dann legst du dich aufs Lager ohne Schlaf
Wie Einer, den ein plötzlich Herzweh traf;
Lust und Gelächter ist verstiebt wie Rauch,
Du weinst, weinst ohne Halt – Kennst du das auch?

Hermann Hesse
 

آيا آن احساس  را مي شناسي؟

آيا آن احساسي را مي شناسي كه گاهي

به هنگام شوق و لذتي بسيار،

در ميهماني و مجلسي شاد،

ناگهان مي بايد سكوت كني و آرام گيري؟

 

آنگاه هوشيار بر تختي دراز مي كشي

به مانند كسي كه قلبش به ناگه به درد آمده است،

شادي و خنده همچون دود مي پراكنند،

و تو گريه مي كني، پيوسته گريه ميكني...آيا اين احساس را مي شناسي؟

مترجم: كامران مهاجر


 

نوشته شده توسط کامران مهاجر در جمعه 16 شهریور1386 ساعت 9:18 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط کامران مهاجر در پنجشنبه 8 شهریور1386 ساعت 0:52 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط کامران مهاجر در پنجشنبه 8 شهریور1386 ساعت 0:47 | لینک ثابت |
عشق

عشق امانت با ارزشي ست

كه هر كس آن رادر قلبش نگه مي دارد.

براي همين است كه هر وقت بخواهي

عشقت را از كسي پس بگيري

بايد قلبش را بشكني!

نوشته شده توسط کامران مهاجر در چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت 19:55 | لینک ثابت |
 

                                                                                                           

نوشته شده توسط کامران مهاجر در شنبه 3 شهریور1386 ساعت 19:47 | لینک ثابت |
 

شورشي خالق

 

 

تيك تاك ساعت...آرامش شب...

 

هو هوي كامپيوتر...چراغ روشن...من در اتاقم، روبروي كامپيوتر، نه، راه مي روم، حال دوباره مي نشينم.

در من چه هياهويي است! چرا همواره از خود بيخودم؟!

اين غوغا از چيست؟ از كجاست؟ چرا آرام نمي گيرم؟

به ياد جمله اي بر روي ديوار خيابان افتادم: "گذشت زمان غارتگرخاطره هاست." آه كه آن زمان چقدر نيازمند اين جمله بودم. چقدر خود را بعد از خواندن آن آرام كردم. آن را در ذهن سپردم و به زندگي ام ادامه دادم.

اما نه...نه، نه...از ياد نمي برم. هرگز، هنوزم به يادشم. آرام نمي گيرم.

اين درد چيست؟ اين درد از كجاست؟ چرا درونم مي سوزد؟

اين سوزش درونم مرا به خروش و غوغا وا مي دارد.

...نفرين و عشق چقدر بهم نزديكند!

...آيا تا بحال به اين فكر كرده ايد كه از خداوند ِ مخلوق متنفر باشيد؟ آري...من به آن انديشيده ام... .

به خداي شما عشق نمي ورزم. من از او متنفرم!!! تنفر...تنفر آرام بخش لحظه اي است. اين هم كافي نيست. من شورشي ام!

.

.

.

...نه، نه، نه...آرام نمي گيرم. مرا رها كنيد تا باز بگويم كه هنوز عاشقم.

عاشق آن صدا...عاشق اين بو...عاشق اين نور...عاشق آن تنفس...عاشق آن اشكها...عاشق اين زمان.

گذر زمان...

اما متنفرم!!! از تو، از تو! از تو!؟...نه...نه، نه...در من تنفر جايي ندارد. اصلا آن را نمي شناسم. از چه و كه متنفر باشم؟

...ها ها ها...خداوند كوچكتر از آن است كه مورد تنفر من باشد. من از او برترم. من بزرگترم. من بهترم.

چون من عاشقم...خداوند عاشق نيست...من مي جنگم، مي جنگم...خداوند نمي جنگد...من مي ميرم، خداوند نمي ميرد... .

ها ها ها...من از او برترم.

تو چه مي گويي؟...وحشت، ترس...آري بترس...بترس...اما من از تو نمي ترسم.

.

.

.

...چند دقيقه مي گذرد...آرام بگيرم؟ نه...من هميشه در جنب و جوشم، در تكاپو، در جنگ، در جنگ با او، ... با تو... .

تق تق تق...چيزهايي نوشتم، در كامپيوتر. به اينترنت وصل شدم. آها...حالا درست شد.

صدا ها تغيير كردند...رنگها تغيير كردند...اما...آرامش شب همچنان پا برجاست.

كدام آرامش؟ اينجا غوغايي است. نه، اشتباه نكن...درونم غوغاست!

...حالا ديگر كنار كامپيوتر نيستم، اما همچنان در هياهوي خود بسر مي برم.

...چند لحظه مي گذرد...لذت مي برم! آري...واقعا لذت مي برم!

لذت مي برم. لذت...آري لذت مي برم. از اين نا آرامي غرق لذتم!

لذت يا دفع درد؟

لذت يا التيام زخم؟ كدام زخم؟ هماني كه سالهاست بر سينه ام نقش بسته است و خون دل همواره از آن        مي چكد؟ اما نه...اين به واقع لذتي است ابدي. اين يعني رهايي. رهايي از هر قيد و بندي، رهايي از هر پيشداوري...رهايي از قيد و بند تاريخ، از قيد و بند خرافات...از قيد و بند اخلاقي كه تنها براي خواص صدق مي كند. آناني كه بهترند، هميشه بهتر بوده اند...در مقابل كسانيكه هميشه بدتر بوده اند!!!

اين لذت ناشي از بهشت درون من است. بهشتي كه در انتهاي خرد من قرار دارد. آري من هم اكنون در بهشتم!

وقصد آن را هم ندارم كه از موهبتهاي اين بهشت خود را بي نياز كنم.

ها ها ها...من خود به همه چيز شكل مي دهم. من حتي تو را به شكل مورد نظر خويش در مي آورم!

چون من خردمندم...يك عاشق...خردمندي عاشق...يك خالق!

 

                                                                                             كامران مهاجر 15/5/1386

 

          

  

نوشته شده توسط کامران مهاجر در پنجشنبه 1 شهریور1386 ساعت 9:9 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
>