.
Fragen
Am Meer, am wüsten, nächtlichen Meer
Steht ein Jüngling-Mann,i
Die Brust voll Wehmut, das Haupt voll Zweifel,i
Und mit düstern Lippen fragt er die Wogen:i
i»O löst mir das Rätsel,i
Das qualvoll uralte Rätsel,i
Worüber schon manche Häupter gegrübelt,i
Häupter in Hieroglyphenmützen,i
Häupter in Turban und schwarzem Barett,i
Perückenhäupter und tausend andere
Arme schwitzende Menschenhäupter -i
Sagt mir, was bedeutet der Mensch?i
Woher ist er gekommen? Wo geht er hin?i
Wer wohnt dort oben auf goldenen Sternen?«i
Es murmeln die Wogen ihr ewges Gemurmel,i
Es wehet der Wind, es fliehen die Wolken,i
Es blinken die Sterne, gleichgültig und kalt,i
Und ein Narr wartet auf Antwort.i
Heinrich Heine "هاینریش هاینه"
پرسش
کنار دریا، دریای پریشان شب
مردی جوان ایستاده است،
سینه اش سرشار از اندوه و غم، [نگاهش] پر از تردید،
با لبانی بسته از موجها می پرسد:
"این گره را بگشای از برایم،
این گره کهنهء پر از درد را،
فکر و خیال بزرگان از برای چیست،
آنانی که کلاه های عجیب بر سر می گذارند،
و یا آنانی که عمامه و کلاه سیاه بارٍت بر سر دارند،
بزرگانی با کلاه گیس و هزاران بزرگ دیگر
فقیر و عرق ریزان.
بازگویید برایم، انسان به چه معناست؟
از کجا آمده است؟ به کدامین سوی می رود؟
چه کسی آنجا، آن بالا بر فراز ستاره های طلایی زندگی می کند؟"
موجها به صدا در می آیند، صدایی گنگ و [اما] جاودانه،
باد می وزد، ابرها به حرکت در می آیند،
ستاره ها چشمک می زنند، بی تفاوت و سرد،
و ابلهی همچنان در انتظار پاسخ است.
مترجم: کامران مهاجر
نخستین روز آپریل 2009 میلادی، پتسدام.
خوشبختی چیست و در چیست؟
Das Glück besteht nicht darin, daß du tun kannst, was du
willst, sondern darin, daß du immer willst, was du tust.i
Leo N. Tolstoi (1828-1910), russ. Schriftsteller
خوشبختی در این نیست که [هر] کاری را که می خواهی انجام دهی بلکه در این است که آنچه که انجام می دهی، می خواهی.
Das Glück kann man nicht zwingen, aber man kann es
wenigstens einladen.i
Attila Hörbiger (1896-1987), östr. Schauspieler
خوشبختی را نمی توان به زور بدست آورد اما می توان آن را دست کم به نزد خویش فراخواند.
Das Glück muß entlang der Straße gefunden werden, nicht am Ende des Wegs.i
David Dunn
خوشبختی می بایست در امتداد جاده یافت شود نه در انتهای آن.
Vergiß nicht, Glück hängt nicht davon ab, wer du bist oder was du hast; es hängt nur davon ab, was du denkst.i
Dale Carnegie (1888-1955), eigentl. Dale Carnagey, amerik. Rhetoriklehrer u. Unternehmensberater
فراموش نکن که خوشبختی به این بستگی ندارد که تو که هستی و چه داری؛ بلکه تنها به این وابسته است که چگونه می اندیشی.
Deine erste Pflicht ist, dich selbst glücklich zu machen.i
Ludwig Feuerbach (1804-72), dt. Philosoph
نخستین وظیفهء تو این است که خودت را خوشبخت کنی.
Das Pech, was mer net hawwe, is unser Glück.i
Aus Frankfurt
آن بدبیاری که از آن مان نیست خوشبختی ماست. (نکتهء مهم این سخن این است که به زبان محلی گفته شده است)
Wie glücklich würde mancher leben, wenn er sich um anderer Leute Sachen so wenig bekümmerte, wie um die eigenen.i
Oscar Wilde (1854-1900), ir. Schriftsteller
برخی چه خوشبخت می توانستند باشند اگر به همان مقدار ناچیزی که به مسائل خویش کار دارند به دیگران می پرداختند.
Das Glück besteht darin, zu leben wie alle Welt und doch wie kein anderer zu sein.i
Simone de Beauvoir (1908-86), frz. Schriftstellerin u. Philosophin
خوشبختی در این است که مانند همهء جهانیان زندگی کنیم و البته مانند هیچکس نباشیم.
Da flogen wir, da wanderten wir, wie Schwalben, von einem Frühling der Welt zum andern.i
Friedrich Hölderlin (1770-1843), dt. Dichter
جایی که پرواز کردیم، قدم زدیم، به مانند پرستوها، از بهاری در دنیا به بهاری دیگر.
و سخن پایانی از خودم:
خوشبختی این است که شکست را بپذیری، همواره در راه هدفی بزرگ باشی. خوشبختی یعنی داشتن احساسی لطیف، چه بهار چه پاییز، چه تابستان چه زمستان. خوشبختی یعنی پذیرش نیاز و البته بی نیاز بودن، بی نیاز زیستن. خوشبختی یعنی مواجهه با همهء واقعیتهای زندگی، چه تلخ و چه شیرین. خوشبختی یعنی بخشش، تهی شدن از هر بغض و درد. خوشبختی یعنی دوستانی که خوشبختی تو خوشبختی آنهاست.
خوشبختی یعنی اندیشهء نیک، زدودن هرچه پلیدی است.
... یعنی لذت از خوشبختی دیگران.
مترجم: کامران مهاجر (نخستین روز ماه می ۲۰۰۹ میلادی)
Am 8 Mai 2009: Es war unvergesslich! Sehr schön:) Pyjamaparty, Haha...! Ich habe so viel Spaß gemacht. Naja, schöne Mädels, leckere Kuchen und Wein, besonders Spätlese, was für einen Wein war das...mmm;-)i
خوشبختی چیزی نیست که در ذهن من است. شاید مجموع اندیشه های من و شماست؛ پس بیصبرانه اندیشه هایتان را انتظار میکشم! (نظر دوست عزیزم "حامد")
استقلال قهرمان
Ende
Die Wellen der Veränderung
Lassen mich ertrinken
Eisig zieht die Kälte vorbei
Beißend durchströmt sie mich
Fließend der graue Schleier
Angst ist sein Begleiter
Kraftlos sinke ich zusammen
Vorbei ist die Zeit
Letzte Gedanken an die Wärme
Letzte Gedanken an die Kraft
Letzte Gedanken an Atem.i
Letzte Gedanken an dich.i
پایان
موجهای تغییر
مرا در خود غرق می کنند.
سرما به سختی می گذرد
با هجومی بر من چون جونده ای
جاری، چون شالیْ خاکستری،
همراهش ترس است.
بدون توان در خود فرو می روم
زمان دیگر گذشته است...
آخرین اندیشهء گرما
آخرین فکر به توان
آخرین اندیشهء نفس
آخرین فکر به تو.
مترجم: کامران مهاجر
آلمان، پتسدام.
تاج قهرمان
این لینک رو حتماْ ببینین: http://www.ipna.ir/shownews.aspx?newsid=14480
Ungewisse Zukunft
Etwas Vertrautes zu verlassen
Bringt Freiheit, doch auch Tränenmassen
Ein Fragezeichen in der Zeit
Die Sicherheit erscheint so weit
Entscheidungen, spontan getroffen
Auf bess`re Zeiten war zu hoffen
Erscheinen nun im Zweifellicht
Es fehlt die positive Sicht
Der Abschied ist so schlimm daran
Auch wenn man weiterleben kann.
copyright by kurzgeschichten-gedichte.de
آینده ای نامشخص
ترک عادتی مأنوس
آزادی می آورد، نیز اشکها را جاری می سازد.
علامتی سؤال در زمان
امنیتی بس دور در نظر
تصمیمات در یک آن
با امید به دورانی بهتر
نمایان شدن در نور تردید
کمبود، دیدگاه مثبت؛
وداع با آن بسیار دشوار
حتی با وجود یک زندگی پربار.
مترجم: کامران مهاجر
۱۵.۰۴.۱۳۸۸: بدرود ایران عزیزم...!
Die Schönheit eines Augenblicks liegt nicht in dem,i
was wir vor uns sehen,i
sondern in dem,i
was wir hinter uns haben.l
von: Angelika Mack
زیبایی ِ یک لحظه در آن چیزی نیست که پیش رویمان می بینیم،
بلکه در آن چیزی است که پشت سر گذاشته ایم.
مترجم: کامران مهاجر
۱۱.۰۱.۱۳۸۸: تهران برف بارید:) چه زیبا و دل انگیز!
چهارشنبه ۲۸/۱۲/۱۳۸۷: بیش از شش ساعت باشکوه! شش ساعت ارزشمند از زندگی همراه با شادی! شش ساعتی که برای تک تک لحظاتش سپسگزارتم...!![]()
سلامی دوباره به بازدیدکنندگان عزیز این وبلاگ
زمان؛ مفهومی که همواره درگیرش هستم، مفهومی که دوست دارم روزی با داشتن اطٌلاعات بیشتر درباره اش بنویسم و بحث کنم. مفهومی که تا پایان عمر برای شناخت بیشترش حریص خواهم بود. چقدر زود گذشت! ۹ تیرماه ۱۳۸۷ بود. حدود ۸ ماه پیش بود که از پایان نامه ام دفاع کردم و بعد از آن متنی نوشتم به نام: روز دفاع از پایان نامه که می توانید روی آن کلیک کنید. سرشار از ذوق همراه با آرامش بودم چرا که نتیجهء سالها تلاشم را گرفته بودم و دوست داشتم آن را بیان کنم. جز دو نفر باقی عزیزان نیز از خوشحالی من ابراز خوشحالی کردند و در این شادی سهیم بودند. یادم می آید عزیزی را با نام "من نه منم" و ایمیل "immerbinda@yahoo.de" که آمده بود و در جایی از نظرش نوشته بود: "باری. از این منزل با همین بار کج که به دوش دارید که من می دانم و آنان که همکلاسیتان بودند گذشتید اما شما را به همان بت سوئیسی[منظورش استاد گرامی ام آقای دکتر بانکی بود] که می پرستید خارج شوید از اندیشه ی ادامه ی کار در دانشگاه های فرنگ که برایتان سرخوردگی به بار می آورد از آن همه پاسخ منفی که خواهید شنید از این و آن."
چند ماهی از این نگذشته بود که پروفسوری در آلمان پس از خواندن پایان نامه ام ابراز کرد: "تحت تاًثیر قرار گرفتم و باکمال میل حاضرم استاد راهنمایت برای مقطع دکترا باشم."
حال هشت ماه از آن موقع می گذرد و من کمتر از یکماه دیگر عازم آلمان هستم برای ادامهء تحصیل در مقطع دکترا. ...!
این روزها در اسفندماه حال و هوای خاصی وجود دارد. همگی آماده می شویم تا سال نو و عید را آغاز کنیم و از طراوت بهاری لذت ببریم. احساس توفیق و رشد بسیار لذت بخش است. احساس اینکه سرشار از امید باشیم. هم اکنون چنین احساسی دارم. انگیزهء بالایی دارم.
فرار نمی کنم. ایران را خیلی دوست دارم. می روم که بازگردم.
می روم که جایی دیگر را نیز کمی بشناسم و دوست داشته باشم.
می روم که چشمانم به دیدن خوبیها حساس تر شوند و تشخیصم بیشتر شود. در سطح یک دانشجوی ساده می روم که یک سفیر باشم. سفیر برای ایران عزیزم. ایرانی که گرچه از آن ایراد می گیرم ( و البته در آینده نیز خواهم گرفت) بسیار زیبایی و خوبی دارد.
می روم که این را تا بتوانم نشان دهم. من ایران هستم. تکه ای کوچک از ایران. می روم که غنی تر شوم. می روم بر من افزوده گردد.
می روم تا آلمانیها بیشتر با فرهنگ ما آشنا شوند و امید دارم که سفیر خوبی باشم؛ نشان دهم که ایرانی با چیزی که برخی سران عزیزمان و نوچه هایشان با کلام و چهرهء عجیبشان ( نگویم خارج از آدمیزاد) نشان می دهند تفاوتی آشکار دارد. خوشبختانه زبان آنان را می دانم و اهل گفتگو و بحث نیز هستم.
این روزها همه چیز برایم روبراه است. خوشحالم. خیلی ساده.
امیدوارم این روزهای پایان سال برای شما عزیزان با شور و شوق بهاری سپری شود و با کوله باری از امید سال نو را آغاز کنید!:)
۲۶.۱۲.۱۳۸۷: سی ام اسفند امسال روز بسیار جالبی است. لحظه ای که روز سی ام به یکم تبدیل می شود، نه تنها ثانیه، دقیقه و ساعتی تغییر می کند، بلکه روزی نیز عوض می شود. با این تغییر هفته ای نیز از نو آغاز می شود و ماهی نیز تغییر می کند. سالی نو می شود و جالب اینجاست که دوره ای کبیسه نیز از نو آغاز می گردد. اگر سی ام اسفند روزی غیر از جمعه بود این همه اتفاق باهم نمی افتاد:)
لحظه یعنی چه؟
Ich habe es endlich bekommen, das Visum;-) K
Tokio Hotel: Durch Den Monsun
Das Fenster öffnet sich nicht mehr
Hier drin ist es voll von dir- und leer
Und vor mir geht die letzte Kerze aus.i
Ich warte schon ’ne Ewigkeit
Endlich ist es jetzt soweit
Da draußen zieh’n die schwarzen Wolken auf.i
Ich muss durch den Monsun- hinter die Welt
Ans Ende der Zeit- bis kein Regen mehr fällt
Gegen den Sturm- am Abgrund entlang
Und wenn ich nicht mehr kann, denk’ ich daran
Irgendwann laufen wir zusammen
Durch den Monsun, dann wird alles gut
i’n halber Mond versinkt vor mir
War der eben noch bei dir
Und hält er wirklich was er mir verspricht.i
Ich weiß, dass ich dich finden kann
Hör’ deinen Namen im Orkan
Ich glaub noch mehr dran glauben kann ich nicht
Ich muss durch den Monsun- Hinter die Welt
Ans Ende der Zeit- bis kein Regen mehr fällt
Gegen den Sturm- am Abgrund entlang
und wenn ich nicht mehr kann, denk’ ich daran
Irgendwann laufen wir zusammen
Weil uns einfach nichts mehr halten kann
Durch den Monsun
Hey- Hey
Ich kämpf mich durch die Mächte, hinter dieser Tür
werde sie besiegen und dann führ’n sie mich zu dir
Dann wird alles gut- Dann wird alles gut
Wird alles gut- Alles gut
Ich muss durch den Monsun- Hinter die Welt
Ans Ende der Zeit- bis kein Regen mehr fällt
Gegen den Sturm- am Abgrund entlang
und wenn ich nicht mehr kann, denk ich daran
Irgendwann laufen wir zusammen
Weil uns einfach nichts mehr halten kann
Durch den Monsun
Durch den Monsun
Dann wird alles gut
Durch den Monsun
Dann wird alles gut
ترجمه ای نسبتا آزاد از این شعر امروزی و بی نظیر ارائه می دهم. امید است که همانطور که این شعر مرا با خود برد شما عزیزان را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
همراه باد موسمی
پنجره ای گشوده نیست...
اینجا سرشار از توست و اما تهی
و پیش رویم آخرین شمع رو به خاموشی است.
انتظار می کشم، زمانی بس طولانی
سرانجام زمانش می رسد،
بیرون از اینجا ابرهای سیاه آسمان را فرا می گیرند.
باید رفت، همراه شد با باد موسمی
پشت دنیا، پایان زمان
جایی که دیگر بارانی نمی بارد
مخالف جهت طوفان...
و آنگاه که دیگر نمی توانم؛ با خود می اندیشم:
زمانی می رسد که با هم خواهیم دوید
همراه باد موسمی، آنگاه همه چیز خوب می شود.
هلال ماه پیش رویم غروب می کند
آیا همچنان نزد توست؟
و پیمانش را نگه می دارد، همانی که مرا قول داده است.
می دانم که می توانم تو را بیابم،
نامت را در تندباد بشنو!
بیش از این نمی توانم باورش داشته باشم...
باید همراه شد با باد موسمی
در پشت دنیا، پایان مفهوم زمان
جایی که دیگر بارانی نمی بارد
در مقابل خروش طوفان...
و آنگاه که دیگر نمی توانم، با خود می اندیشم:
زمانی می رسد که باهم خواهیم دوید
چرا که دیگر هیچ چیز جلودارمان نیست
همراه باد موسمی.
آه...
می جنگم، با تمام قدرتها می جنگم
و آنان را مغلوب خویش خواهم کرد...
در همین جا، همین نزدیکی
و آنان مرا سوی تو رهنمون خواهند کرد...
و سرانجام همه چیز خوب می شود،
همه چیز خوب می شود، همه چیز خوب است...خوب.
باید همراه شوم با باد، باد موسمی، باد شرق
پشت درهای دنیا، آنجا که پایان زمان است...
و دیگر بارانی نیست
در مقابل خروش طوفان...
و آنگاه که دیگر توانی نیست با خود می اندیشم:
زمانی می رسد که باهم خواهیم دویم، دست در دست یکدیگر
جایی که دیگر هیچ چیز جلودارمان نیست
همراه باد موسمی
همراه باد موسمی
هم چیز خوب می شود
همراه باد موسمی
همه چیز خوب است
خوب...!
مترجم: کامران مهاجر
رقص
می رقصم؛
رقصنده ای در آغاز صبحم، من می رقصم. اما... نکند این من نیستم که می رقصد؛ دستانم را من تکان نمی دهم، پاهایم در اختیارم نیستند؛
اما می رقصم.
رقصنده ای مرا می رقصاند. من چون عروسکی بیش نیستم. اما نه عروسک خیمه شب بازی، صبح است که به رقص آمده ام.
او مرا می رقصاند.
وه که چه دلنشین است این رقص!
برقصان مرا، برقصان! من از آنِ توام.
نکند فکرمی کنی که تنها این منم که از آنِ توام [آخر تو نیز از آنِ منی].
باشد، هرطور که تو می خواهی، فقط مرا برقصان که چه ماهرانه می رقصانی و می رقصی،
چه زیبا آواز سر می دهی، چه ناب موسیقی را می نوازی... و... من می رقصم.
چه خود رقصنده باشم چه تو مرا برقصانی.
چه خوب رقصنده ای ام من، آه یادم رفت که این تویی که مرا می رقصانی...و من می رقصم.
آهنگ پایم را ببین! این از من نیست...از توست...!
یادم آمد...یادم آمد، تو خود رقاصی، رقاص همهء رقصندگانی.
من تو را می پرستم، تنها تو را، رقاص من!
(آذر ماه شگفت انگیز 1387 خورشیدی) از کامران مهاجر
(دوشنبه ۷ صبح ۷ بهمن ۱۳۸۷: روزی بیاد ماندنی...باز هم قدمی در راه رسیدن به هدف)
...! سکوت ...! (چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۷)
(۲۶ بهمن ۱۳۸۷:پایان پیمان***ich hasse sie***)
چه شگفت انگیز! درد شادی آور شده است! رقصیدن چه درد آور است و ... چه شعفی...!
امید به تو را هیچگاه از دست نداده ام. پایان رقص! (حدود ۱۰ صبح سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷ خورشیدی)
امروز یکی از زیباترین روزهای زندگی من بود. او را دیدم. دیدن او یعنی زنده ام، یعنی هستم، هنوز بینا هستم.
او زیباست، هرگونه که هست، با هر فکری، با هر مرامی، با هر رفتاری، با هر تصمیمی. او زیباست. تو زیبایی.
تنها تو
تو
Sonntag... es war nicht bestimmt (entschlossen), so schön zu sein. Heute war einer der schönsten Tage meines Lebens. Ich habe sie gesehen. Sie zu sehen heißt, ich bin am Leben, es heißt, ich bin. Ich bin noch sehend. Sie ist schön, wie sie ist, wie auch immer sie denken würde, wie auch immer ihre Absicht sei, wie auch immer ihr Verhalten sei, wie auch immer ihr Entschluß sei. Sie ist schön. Du bist schön.
Nur Du
du
vor dir bin ich nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts, nichts...du alles
دوشنبه ۳۰.۱۰.۱۳۸۷: پذبرشم با پست آمد:)))ا ... سه شندبه ۱.۱۱.۱۳۸۷: به همین سادگی، به همین سادگی...!ا
